وقتی هدایت و چوبک وبه تقریب دیگر نسل اولی ها شروع به نوشتن داستان کردند،الگوی از پیش تعریف شده ای وجود نداشت. ممکن است برای کسانی که با زبان های دیگر آشنایی داشتند بتوان الگوهایی در نظر گرفت اما به طور کلی الگویی از داستان جدید فارسی وجود نداشت .آن نویسنده ها بعدها به الگوهای داستان فارسی تبدیل شدند .این الگو شدن بیشتر مرهون عدم وجود داستان فارسی تا آن زمان بود و به همین دلیل حتا داستان های ضعیف نسل اول به عنوان الگو برای نسل های بعد معرفی شد .
نسل بعدی ،سرشاخه های مهم نسل اول یا بهتر است بگوییم دستاوردهای نسل اول را گسترش داد و خود به دستاوردهای جدیدتری رسید و الگوهای موفق روز به روز بیشتر و بیشتر شد .
در دوره ای که آن دستاوردها شکل می گرفتند،در طول زمان محتوا و فرم در هم ادغام شده ،نویسنده تلاش خود را برای بارور تر و کامل تر شدن فرم بیشتر می کرد .تسلط بر فرم، موفقیت مهم نویسنده است و کسانی که به این موفقیت دست یافتند آثارشان همان الگوی موفقی بود که به نسل بعد منتقل می شد.
انقلاب سال پنجاه و هفت گسست اجتماعی- تاریخی مهیبی پدید آورد و اغلب الگوهایی که تا پیش از آن از محتوا و فرم به یک اندازه برخوردار بودند ، ناگهان با فقر مضمون مواجه شدند درحقیقت فرم کمال یافته تا آن زمان آماده ی پذیرش محتوای جدید نبود و زمان باید می گذشت و نویسندگان باید می نوشتند تا کم کم بتوانند به فرم متناسب با مضمون جدید مسلط شوند .
در تلاش پیوسته برای رسیدن به وحدت فرم و مضمون جدید بود که اتفاقات جالبی افتاد و الگوهای انحرافی پدیدار شدند.وقتی بعد از انقلاب ،مضامینی چون خود انقلاب و جنگ می توانست آبشخور مناسبی برای برداشت های محتوایی باشد ،به دلایلی که بیرون از حوصله ی این مقال است مورد توجه نویسندگان قرار نگرفت و به گفته ی دولت آبادی زمان باید می گذشت تا انقلاب و جنگ در وجود نویسنده درونی شود تا بتواند اثری بر این محتوا بنا کند .
در عین حال و به موازات عدم توانایی بهره مندی از این مضامین ،زندگی روزمره و سوالات فلسفی- عقیدتی ،زمینه ی مناسب برداشت محتوا شد .نویسندگان بسیاری وارد این حیطه شدند به این دلیل که روزمره گی و سوالات فلسفی را پیش از این در خود درونی کرده بودند .اما فرم متناسب با این محتوا چه؟
فرمی که در دسترس نویسنده بود یا فرمی که در دایره ی توانایی نویسنده قرار داشت معطوف به سقف تفکر و احساس جاری در جامعه ای بود که شخص نویسنده در آن قرار داشت و از آن این مضامین را برداشت کرده بود .این فضا به شدت پیچیده و در عین حال به شدت ساده بود .پس فرمی پدیدار شد که نویسنده ها را - بی انکه خود بخواهند - وادار می کرد به همان سادگی یا به همان پیچیدگی فضای اطراف بنویسند .درک نویسنده از فضا چه بود که سیل داستان هایی چون چراغ ها را من خاموش می کنم به راه افتاد ؟ داستان هایی که به شدت به وجه ساده ی زندگی نظر داشتند .متولد می شویم ، می خوریم ، بزرگ می شویم و ...حرف آن ها و داستان آن ها البته درخور توجه بود چون زندگی اطرافشان همین بود و چیزی جز این نبود .در واقع گام گذاشتن در پیچیدگی های اجتماعی نویسنده را به وجوهی از اجتماع می برد که به سیاست خیلی نزدیک بود و خود به خود هزینه ی نوشتن بالا و بالا تر می رفت البته به جز مضامینی که در هیچ کجای این کره ی خاکی مشکلی به وجود نمی آورد.
مساله ی مهم این است که نویسنده پدیده ای جدا از اجتماع نیست .پیچیدگی های جامعه ی پس از انقلاب و جنگ پیچیدگی خاصی است و نویسنده تنها می تواند این پیچیدگی ها را در مضامینی پیچیده به ساده ترین شکل ممکن بیان کند .تلاش برخی برای گریز از این سادگی اجباری و رسیدن به حذف سببیت و خارج شدن از دایره ی علت و معلولی و گام گذاشتن به مرتبه ی پست مدرن در همین راستا تعبیر می شود .اما این نویسنده ها هم با تکه تکه کردن آثارشان نتوانستند از سببیت فاصله بگیرند . سببیت در عمق ذهن آن ها آن چنان خوش نشسته بود که همان تکه های کوچک شده ی داستان باز هم روایت گر سادگی زندگی اجتماع بود . آثاری چون استخوان خوک و دست های جذامی از این زاویه قابل طرح است .
موضوع چیست ؟موضوع این است که در حیطه ی مضمون نویسنده آزاد است که آن چه را که دوست دارد - قطع نظر از چاپ و نشر - بنویسد . اما در فرم نویسنده بیشتر از آن چه خیال می کند ذهنی کمال نایافته دارد . دوباره رسیده ایم به جایی که آثارمان با بنزین محتوا حرکت می کردند و فرم هنوز به کمال نرسیده بود.
حالا داستان ها را به دو دسته ی کلی ساده در فرم و محتوا و ساده در فرم اما پیچیده در محتوا می توان تقسیم کرد . ذهن نویسنده نسبت به اثرش آن چنان گره خورده و ایستا است که واضح ترین اشکالات فرمی را نمی بیند و موضوع آن جا سخت تر می شود که در مسابقه ی پاراالمپیکی شکل گرفته ،بالاخره دونده ی یک پایی زودتر به آخر خط برسد و اثرش جایزه بگیرد . سختی آن جاست که هیچ منتقدی نمی تواند برهیچ نقطه ای از اثر انگشت بگذارد وگرنه چرا نویسنده متوجه نیست که چند سطر بالاتر نوشته که توی آشپزخانه مشغول درست کردن سوپ است اما ناگهان همان شخص از روی صندلی بلند می شود و می رود ۱،چرا نویسنده متوجه ی این ضعف آشکار نیست ؟
چرا نویسنده ای نمی تواند بپذیرد که یک نقطه ضعف در یک اثر پر کشش وقتی به راحتی از دیده پنهان می شود ،به معنی عدم وجود ضعف نیست و گرنه چرا نویسنده ای کسی را در تاریکی شب به کوچه ی تاریک می کشاند تا در آن تاریکی سوسکی را در شکافی ببیند که چیزی به دهان دارد و بچه هایش برایش بالا و پایین می پرند۲ ؟ گو این که این ضعف ها آن قدر هم کوچک نیستند .
آن الگوی غلطی که گفته شد به این نکته معطوف است که نویسنده های ما انگار از روی دست هم دارند می نویسند - به تقریب شبیه شاعر هایمان - آن الگوی غلط درک نادرست از سادگی در نوشتن است . آن سادگی هولناکی که پر معنا ترین بخش های اثر را از معنا و احساس ساقط می کند و به موازات آن پیچیدگی کاذبی که نویسنده برای خود خلق می کند و در روایت این پیچیدگی به زبانی به شدت ساده متوسل می شود .آن جاست که پیچیده ترین مضامین فلسفی هم قربانی ندانستن می شود .ندانستن این که کجا پیچیده ایم و کجا ساده ؛اگر اساسن پیچیده باشیم.
۱-چهل سالگی - ناهید طباطبایی -نشر چشمه
۲- روی ماه خداوند را ببوس - مصطفی مستور -نشر مرکز
ازجمله مهم ترین ویژگی های اثر هنری منحصر به فرد بودن آن است . اگر هنرمندی بخواهد اثرش را باز آفرینی کند ،آن چه حاصل می شود ورسیون جدیدی از اثر خواهد بود که بی ارتباط با اثر قبلی موجودیت مستقل خود را دارد. اگر بخواهیم به همین ترتیب دیگر ویژگی های اثر هنری - واینجا مشخصا اثر ادبی - را فهرست کنیم می توانیم به قابلیت تاویل پذیری آن اشاره کنیم .اثر ادبی معنایی تام ندارد و هیچ بخشی از آن به تمامیت اثر اشاره نمی کند .به بیان دیگر هر بخش از اثر ادبی ،می تواند در عین استقلال اشاره ای در سوی مفهوم کلی اثر داشته و یا درعین استقلال اشاره ای کاملا متفاوت و مخالف به مفهوم کلی اثر ادبی داشته باشد.از این منظر هر اثر ادبی به شرطی به عنوان اثر قابل قبول و منسجم معرفی می شود که بین این اجزای همسو یا مخالف هم پیوندی ارگانیک برقرار باشد.به گونه ای که نتوان به آسانی بخشی از اثر حذف کرد حتا اگر آن بخش مفهومی متنافر با مفهوم کلی داشته باشد. خوب است همین جا نگاهی به هنرمند - نویسنده - هم بیافکنیم.تفاوت نویسنده با دیگران یکی هم در این است که نویسنده مدام در معرض آرامش و پریشانی است.او وقتی در آرامش قرار دارد مانند دیگران است اما وقتی به پریشانی می رسد - که دلایل پریشانی برای هر هنرمند منحصر به خود اوست - به شرط آفرینش اثر هنری دوباره به سازگاری و تعادل و آرامش می رسد.
هر هنرمندی در طول عمرش حتما دوره ای را گذرانده که درآن دوره سخت در احوال خود و جهان اطرافش دقیق شده و به کشفی از طینت خود و نیز مناسبات جهان نایل شده است.آن چه از طینت آدمی کشف شده و یا آن چه از مناسبات جهان به دست آمده ،در اثری تجلی می کند که هنرمند با آن به آرامش دلخواه - اما بسیار لرزان و شکننده - می رسد .مانند کشف روحیه ی فرزند کشی که افتخار آن تا ابد برای فردوسی خواهد ماند ویا از شرح کشاف انتقام و خیانت و میل به جنایت گرفته تا بخشندگی و لطف و دیگر ویژگی های نیکوی شخصیتی که در آثار ادبی جهان فراوان است.
شاعران وضعیتی متفاوت دارند .آنها بیشتر از نویسندگان به ناخودآگاهی نزدیک اند و بیشتر از نویسندگان از این حوزه برداشت می کنند.به همین دلیل است که می گویند شاعران همان هایی هستند که واقعیت وجودی شان را نمی توانند پنهان کنند .آنها نمی توانند بیرون از دایره ی حسی خود کاری کنند ،حرفی بزنند و یا حتا چیزی بخواهند.هرچه حس شاعرانه به آنها امر می کند،همان را انجام می دهند .شاعران هم با تنهایی آشنا هستند و در آن تنهایی است که درخود اندیشه می کنند تا بتوانند با معیار قرار دادن خود و اتصال با انرژی برتر یا شعور برتر - شعور بسیط انسانی - دستاوردی برای همه ی انسان ها فراهم کنند.
اکنون بیایید دوباره این نکات را مرور کنیم.اثر ادبی تاویل پذیر است.اثر ادبی قائم به خود است و اجزای خرد آن برخلاف حس اختصاصی شان ، پیوندی ارگانیک و معنا دار با اجزای دیگر و یا کل اثر دارد.اثر ادبی ، آیینه ی درک و فهم نویسنده از انسان و مناسبات انسانی است و گاه از آن چه آموخته و در او رسوب کرده تخته ی پرشی ساخته می شود تا در اثرش به کشفی نائل آید که پیش از این نمی دانسته و نیاموخته بوده.اثر ادبی متکی به زبان است و زبان در آن کارکردی غیرقابل اجتناب دارد .زبان در اثر ادبی در غایت استحکام بوده و متن به کلمات و ترکیبات جدید معنا می بخشد.بنابر این اثر ادبی می تواند از نخستین خاستگاه های واژه معرفی شود.نویسنده ی اثر ادبی ، کسی است که جهان را درک کرده و برای درک جهان به کسی متکی نبوده اگرهم از کسی آموخته در نهایت این خود اوست که تعیین می کند چه چیز مهم است و چه چیز مهم نیست . اثر ادبی یگانه است و کسی - حتا خود آفرینشگر - نمی تواند آن را تکرار کند.آیا کسی می تواند غزلیات حافظ را تکرار کند؟مولانا را در شور انگیزترین لحظات بی خودی؟آیا کسی می تواند هملت را تکرار کند؟آیا کسی می تواند خشم و هیاهو را تکرار کند؟
در امتداد همین سخن است که می گوییم می توان کتب مقدس را از این دریچه مشاهده کرد. کتب مقدس ،متونی سخت تاویل پذیر دارند .اجزایی گاه متنافر دارند که در نهایت ،با هم مفهوم کلی کتاب را می سازند.آن که کتب مقدس را به دیگران هبه کرده - پیامبران - دوره ی تنهایی را گذرانده و نیز کتاب مقدس پیشنهاد دهنده ی واژه ها و ترکیب های تازه ی زبانی است. آیا کتب مقدس ، آثار ادبی اند؟
به خاطر می آورم که آقای چهل تن ،نویسنده ی خوب معاصر روزی گفته بود که اگرچه برخی بر این اعتقادند که مجله ی آدینه افت کیفی کرده است اما بسیاری از دوستان به اعتبار مقالات تحلیلی آقای بهنود مجله را می خرند و نیز به خاطر دارم که شاعران و نویسنده های جوانی نخستین آثار قابل عرضه ی خود را به مجلاتی چون آدینه و گردون و... می سپردند و با انتشار آثارشان مصرف کننده های جدی ادبی که قریب به اتفاق همان خواننده های مجلات بودند با آنها آشنا می شدند و به فراخور ذوق و استعداد شاعر یا نویسنده پی گیر آثار بعدی شان بودند.به همین ترتیب ،یکی دو گام جلوتر ،وقتی دفتری از شاعر یا نویسنده چاپ می شد خواننده های بالقوه ای وجود داشت که به اعتبار شناختی که از هنرمند داشتند کتاب یا دفتر شعر او را تهیه می کردند.از همین نقطه باز می توان رابطه ی هنرمند و ناشر را مشاهده کرد و در این چشم انداز می توان دید که - باز هم به اعتبار اثر هنرمند - اگر ناشر علاقه ای به چاپ اثر نشان نمی داد، ناشر دیگر در دسترس بود.از میان شاعران می توان به بهزاد زرین پور و بهزاد خواجات و بسیاری دیگر و از نویسنده ها می توان به محمد کشاورز و قاضی ربیحاوی و حتا شهریار مندنی پور و باز ، بسیاری دیگر اشاره کرد. این همه دستاورد همان مجلاتی بود که هنوز هم عده ای از تعطیلی آنها اظهار شعف می کنند.
اکنون در غیبت مجلات جدی ادبی،هنرمندان به دو دسته تقسیم می شوند ؛ کسانی که شهرت دارند و کسانی که برای مصرف کننده ی ادبی ناآشنا هستند و دیگر از دسته ی سومی که در عین ناآشنا بودن برای عموم مردم ،برای اهالی ادبیات شناخته شده بودند خبری نیست چرا که این دسته با همان مجلات به دیگران معرفی می شدند.
در هر مجله ی ادبی ،از هر طیفی که بود،بخش مهمی برای نقد آثار چاپ شده وجود داشت.عده ای از دوستان از ابتدای این مقال روزنامه هارا با مجلات ادبی برابر دانسته و کسانی هم به دلیل وجود گروه و باند و دسته ، یکسره خط بطلان بر مجلات ادبی کشیده اند.این جا حرفم درباب اهمیت وجود مجلات ادبی نیست و آنجا که گفته می شود چه کسی دست از مال و آبرو بر می دارد تا مجله ای ادبی راه اندازی کند ،جمله ای استفهامی است که راه اندازی مجله ی ادبی با از دست رفتن مال و آبرو قرین شده است.این جا می خواهیم نیم نگاهی به نشر آثار ادبی بیاندازیم که می بینیم کام همه ی شاعران و نویسنده ها را تلخ کرده است و بگذریم از حنظل سیاست .
هنرمند باید نسبت به اثرش عادل باشد و یا قضاوت عادلانه را بپذیرد و گمان نکند هر اثری که نوشت و یا هر شعری که سرود شایسته ی چاپ و انتشار است.سطح کیفی مجلات ادبی آن روزها ایجاب می کرد نویسنده و شاعر توانایی پاره کردن - بیان دیگری بر تمرین کردن و مکرر در مکرر نوشتن - را به دست آورد. نسبت شعر و داستان خوب به همه ی اشعار یا داستان های نویسنده شاید شبیه نسبت حرف هایی که در طول روز می زند - حرف های معمولی - به حرف های نغز و حکیمانه در همان روز باشد.این نسبت چند به چند است؟ یک به دو ؟ یک به پنج ؟ یک به ده ؟ چه کسی می داند ؟ اما می دانیم که مجلات ادبی به هنرمند یاد می دادند که آثاری را برای چاپ بفرستد که به آسانی قابل کنار گذاشتن نباشد.سر انجام اثر از هنرمند چاپ می شد و خوانده می شد و از بازخورد آن می شد دریافت که هنرمند در چه سطحی از کیفیت و مقبولیت قرار دارد.هنگامی که آثاری از این دست به حجم کافی می رسید ،دفتر شعر یا مجموعه ی داستان به ناشر ارائه می شد.اگر ناشر از قضای روزگار خواننده ی مجلات ادبی بود هنرمند را می شناخت و می توانست دور نمایی از بازار اثر چاپ شده را ببیند.آنجا ناشر دغدغه ی چندانی از فروش رفتن یا نرفتن اثر نداشت - که هنرمند پیش از این خود را در مجلات نشان داده بود - و ناشر می دانست حداقل عده ای از مخاطبین جدی ادبیات ، به تیراژ مجله ای که داستان ها یا شعرهای هنرمند در آن چاپ می شده ،هنرمند را می شناسند و این تعداد بسیار بیشتر از تیراژ دوهزار تایی معمول بود. اما اکنون نه تنها علاقه مندان جدی ادبیات خلاقه ،که ناشران هم هنرمندان جوان را نمی شناسند و بدیهی است که ناشر از بازار مبهم کتاب نگران باشد و برای فرار از این نگرانی به کل خود را از هر مسئولیتی مبرا کرده و حداکثر در جمله ی پنجم بگوید که اگر هزینه ی چاپ را می پردازی شاید چاپ کنیم.آنگاه شاعر یا نویسنده ای که در خلا ء مجلات جدی ادبی سروده و نوشته و پاره کردن و تمرین های طاقت فرسا را نیاموخته و انبانی از آثار خوب و بد آورده در برابر تنها راه ممکن قرار می گیرد.او با قرض و وام ، یا بدون قرض و وام و با اتکا به جیب خود یا پدر و یا همسر ، اثرش را چاپ می کند و ناشر بعد از چاپ کتاب ، هرچه هست و نیست را به هنرمند تحویل داده و خود را از عذاب الیم پخش کتاب خلاص کرده و در نهایت هنرمند می ماند و هزار یا دو هزار کتاب چاپ شده از نویسنده ای ناشناخته و مصرف کننده هایی که از آن خبر ندارند و اگر احیانن کتاب را پشت ویترین کتاب فروشی هم ببینند به دلیل وجود دلهره ی حرام شدن همان چند پول سیاه از خریدن صرف نظر می کنند و به روی خود نمی آورند که باید کتاب را خواند و بعد داوری کرد و چه تلخ است که غیبت مجلات جدی ادبی چگونه به نشر ادب خلاقه ضربه وارد می کند.
راستی چرا هنرمند تصمیم به چاپ اثرش می گیرد ؟ نکند وبلاگ ها و به به های دوستان وبلاگی سهمی در این تصمیم داشته باشد ؟ و یا به عبارت دیگر سهمی در انحراف هنرمند از بازخوانی و نقد عادلانه ی اثرش توسط خود هنرمند داشته باشد ؟ یعنی همان جسته گریخته شعرها و داستان های وبلاگی هنرمند را به این فکر می اندازد که حالا دیگر وقتش رسیده است که آثارش را چاپ کند.
البته که روزنامه خوب است و حتا البته که شرق - خلد آشیان - در هر شماره به اندازه ی چند مجله ی ادبی مطلب جا سنگین داشت و حتا در آن روزنامه کتاب هم نقد می شد.این ها درست اما دوستان خوب حالا آن روزنامه های شرقی که خریده اید کجا هستند ؟ همان جسته گریخته مجلات ادبی - اگر زمان انتشارشان را درک کرده اید کجایند ؟ اطمینان دارم از مجلات مانند برگ زر نگه داری کرده اید و چه بسیار روزنامه های شرق ،با آن مطالب نغز که زیر انداز سبزی پاک کردن ویا در خانه تکانی نوروزی وسیله ی دم دست پاک کردن شیشه بوده اند که روزنامه خوب پاک می کند و جالب این که مهم نیست چه گرایشی داشته باشد ! چه کسی است که منکر تفاوت مجلات جدی ادبی و روزنامه باشد ؟ مقایسه ی این دو شبیه مقایسه ی مجله و کتاب است .چه کسی کتاب را پاره می کند ؟ چه کسی مجله را پاره می کند ؟ بگذارید اینطور بپرسم که از پاره شدن کدام یک بیشتر ناراحت می شویم ؟ کتاب ؟ مجله ؟ روزنامه؟
اگر از فرهنگ سازی حرف زده می شود ، صد البته روزنامه منظور نظر نیست . روزنامه شاخص توسعه ی فرهنگی است اما وسیله ی توسعه نیست.این کتاب و مجله است که برای همه ی ما بار آموزشی دارد و فرهنگ ساز است نه روزنامه .حتا در فیلم فارنهایت در کنار آن همه کتاب و مجله ای که می سوزد ، روزنامه ای سوزانده نمی شود و اساسن اگر ترسی از روزنامه هست که درست هم هست و همین ترس است که روزنامه هارا پی در پی به محاق تعطیل می کشاند در وجه خبری آن نهفته است اما اگر جلوی کتابی گرفته می شود و یا مجله ای به کام سکون و سکوت می رود ، علت در آن چند صفحه ی خبری آن نیست که علت در بخش هایی چون داستان و نقد و مقاله است.
روزی از روزها ، توی یکی از موج های گرانی ، سیب زمینی گران شده بود،خیلی گران .مردی وارد مغازه ای شد و پرسید :سیب زمینی کیلو چنده ؟ فروشنده پاسخ داد :پنجاه تومن - داستان مربوط به زمانی است که ارتش هیتلر در سرمای اطراف مسکو زمینگیر شده بود - خریدار با ناراحتی و تعجب زیر لب گفت : پنجاه تومن ! و فروشنده سر تکان داد.خریدار چند لحظه همان طور مات و بی حرکت ماند و بعد با عصبانیت پرسید :پیاز کیلو چنده ؟فروشنده گفت :دو تومن . خریدار با همان لحن خشمگین در حالی که به سیب زمینی نگاه می کرد گفت : دو کیلو پیاز بده.
این روزها همه ی ما داریم با ارزانی پیازی وبلاگ سر می کنیم و نگاه حسرت باری به جای خالی مجلات جدی ادبی داریم،انگار که سیب زمینی اصلن وجود نداشته باشد. اما...اما...کسی سیب زمینی سراغ دارد ،حتا همان گرانش را ؟
نویسنده بر فردیت خود می ایستد واگر تشخصی به دست می آورد درسایه ی همین فردیت است . توجه کنید که اگر نویسنده ای مطلبی در مجله ای چاپ کند به آسانی ـ حتا اگر از نام مستعار استفاده کرده باشد ـ قابل ردیابی وشناخت است . به عبارت دیگر جدای از شخصیت ادبی نویسنده که با دیگر آثارش به کمال می رسد ، شخصیت حقیقی نویسنده هم قابل درک وشناسایی ست .
اما جهان مجازی چنین نیست .جهان اینترنت شاخص جهان نسبی ست وهیچ قطعیتی در آن نمی توان یافت .به بیان دیگر نویسنده را نمی توان در پس نوشته اش ایستاده دید واورا رویت کرد .نویسنده ی مطلب جهان مجازی ممکن است همسایه ی دیوار به دیوار ما باشد اما به دلیل استفاده از نام مجازی ، شخصیتی مجازی برای خود ایجاد می کند وجالب این که همین شخصیت مجازی در نوشته های بعدی غیر قابل تعقیب است وهر نوشته ،شخصیتی منحصر به خود ایجاد می کند وبسیار بدیهی ست که استفاده از نام مستعار در مجلات وجهان مجازی باهم تفاوت دارد چه آن که در مجله حداقل یک نفر می داند پشت این نام مستعار که ایستاده است .
می دانیم که تعدد مدیوم ها متناظر گستردگی حرف واحساس انسانی ، این امکان را به آفرینشگر می دهد که از بین این همه ظرف بهترین را برای بیان حس یا ایده ی خود انتخاب کند .
بعد از آنی که عکاسی اختراع شد ،عکاس ها دوربین را در خدمت ثبت وضبط همان تصاویری قرار دادند که پیش از این سوژه ی نقاشی به شمار می آمد . یعنی ذهن عکاس از یک سو هنوز با مدیوم جدید هماهنگ نشده واز امکانات وسیع آن بی اطلاع بود واز سوی دیگر همین ذهن تحت تاثیر نقاشی قرار داشت و به این دلیل کیفیت بصری نقاشی در عکس ها حلول می کرد . باید زمان می گذشت ـ چنان که گذشت ـ تا عکاس بتواند کاملن بر ابزار بیانی جدید مسلط شود واثری منحصر به هنر عکاسی خلق کند که با دیگر مدیوم های هنری واز جمله نقاشی قابل طرح نباشد .
نویسنده ی امروز با ذهنی آموخته از شکل اثرگذاری مجلات ،در وبلاگ ها می نویسد اما نتیجه ای که حاصل می شود با انتظار او متفاوت است .در این بین کسانی موفق بوده اند که به درستی ظرف وبلاگ را شناخته وآن را درخدمت بیان حرف هایی قرارداده اند که به زبانی دیگر قابل بیان نبوده است .
اما ادبیات چه ؟ می بینیم ادبیات در سه کنج عدم حضور مجلات جدی وسیاست های چاپ ونشر و وبلاگ گیر افتاده است . وقتی اثری نوشته می شود ـ اثر ادبی ـ وقتی داستانی نوشته می شود ، برای نویسنده هیچ چیز خوشایندتر از آن نیست که اثرش را عرضه کند اما کجا ؟ باور کنید که تصمیم تلخی خواهد بود که از این جهان مجازی برای عرضه ی داستان کمک بگیرد . آن وقت نویسنده ای اقرار می کند فلان داستانم در فلان سایت عرضه شد وفلان قدر بازدید داشت وبهمان قدر نظر داده بودند واضافه می کند البته هفده مورد را خودم با اسامی ساختگی نظر داده بودم .منظورم از عدم قطعیت جهان مجازی همین است . با این سوال مطلب روشن تر می شود : از میان خیل عظیم نویسنده های وبلاگ کدام نویسنده توانسته پنج درصد مقبولیتی را که نویسنده ای با ارئه ی اثرش در مجلات به دست می آورد ، کسب کند ؟ هنوز هم که هنوز است اگر تشخصی در نویسنده های صاحب وبلاگ دیده می شود ، تشخصی ست که نویسنده از پیش اندوخته بوده ، یعنی زمانی که با همان مجلات اخ و تف به دیگران معرفی می شده است .
وبلاگ ظرف هرچه که باشد ،ظرف ادبیات داستانی وشعر ورمان نیست . کسانی که به من خرده گرفته ومرا کوته فکر دانسته اند ، خودشان چند داستان روی کاغذ خوانده اند ؟ چند داستان توی وبلاگ ودر این میان از کدام یک بیشتر آموخته اند وکدام یک بیشتر اثر گذار بوده ؟ گمان می کنم حرف آن دوست جالب باشد که می گفت داریم سعی می کنیم تا ببینیم با وبلاگ چه می توان گفت . حرف خوبی ست اما دوستان خوب من مواظب باشید در غیبت مجلات جدی ادبی ، این ته مانده ی ادبی هم از دست نرود که تاثیر جهان مجازی بر داستان وشعر امروز به راحتی قابل درک است .
روزی روزگاری در این سرزمین٬مانندهر جای دیگر جهان در کنار انبوه مجلات رنگارنگ٬مجله های جدی ادبی نیز چاپ و منتشر می شد.مجلاتی که به قاعده مدیر مسئولی داشتند و سردبیری یا شورای تحریریه.مجله رنگ و بوی خاص خود را داشت وگاه ایده ی روشن سیاسی .اما هر چه بود در اولین شماره ی مجله حداقلی برای ارزش تکنیکی آثار قابل چاپ تعریف می شد.از آنجا که این مجلات با تیراژ متوسط ۲۵۰۰۰ نسخه چاپ و توزیع می شدند٬علاقه مندان به ادب را تا حد زیادی راضی و قانع می کردند و بهترین روزها٬آن روزهایی بود که می شد مجلات جدی ادبی را شمرد و یک دست را مشت کرد.
آن مجلات وابسته به آثاری بودند که از مخاطب می رسید و از میان مخاطب عام برخی قلم را در دست محکم تر گرفته و جدی تر می نوشتند.مخاطب علاوه بر این که مجله ی مورد نظر خودرا انتخاب می کرد٬برای این که اثرش چاپ شود ٬سعی می کرد به حداقل تعریف شده توسط مجله ی دلخواهش دست یابد و در سوی دیگر آن مجلات اگر می توانستند دوستی ها و دشمنی ها را کنار بگذارند٬جریان ساز می شدند یا بر شرایط روز اثر گذار.
در دفتر آن مجلات٬ زیر میز سردبیر سطل زباله ای -مثالی- بود که علاوه بر فیلتر سیگار ٬با کاغذهای باطله پر می شد.با هر کاغذی که به سطل انداخته می شد -جدای از ناسازگاری سیاسی- ٬می شد فرض کرد که نویسنده ی نوقلم مجبور است برای اینکه اثرش کنار گذاشته نشود٬تمرین نوشتن را مکرر کند تا زمانی برسد که سردبیر نتواند آثار بعدی آن نویسنده ی را کنار بگذارد.آن وقت نویسنده خیالش راحت بود که اثرش در تیراژی قابل توجه چاپ شده و به منظری شایسته می نشیند و او می تواند پس از این در انتظار دیده شدن و نقد شدن باشد.
آن حداقل کیفی تعریف شده ٬هرچه که بود با قلم زنی منتقدینی چون براهنی و گلشیری و دیگر بزرگان پررنگ می شد و داستان ها و شعر ها چنان که می باید به کارخانه های کلمه سازی تبدیل می شدند و زبان نفس می کشید.آدینه ٬ دنیای سخن ٬ گردون ٬ مفید ٬ تکاپو و حتا ادبستان و سوره و...یعنی طیفی از مجلات که هر یک خاستگاه های فکری مختلف را پوشش می داد.اما حالا دیگر هیچ مجله ی جدی ادبی نیست.بعضی ها به محاق تعطیل خود خواسته رفتند و برخی دیگر حکم تعطیل گرفتند.
حالا وبلاگ وسیله ای دم دست برای نوشتن و عرضه کردن است . اما تفاوت های نوشتن در وبلاگ و مجلات جدی ادبی بدیهی و روشن تر از آن است که بتوان توضیح داد.حالا دیگر از آن سطل کذایی خبری نیست و هر متنی با هر کیفیتی به عرصه می نشیند و کسی نیست تا نویسنده ی تازه کار را راهنمایی کند که نویسنده تمرین و نوشتن مکرر را بر خود فرض بداند.این شرایط برای داستان نویس ها و منتقدین و شاعران یکسان است و تنها کسانی که برای دل خود متن ادبی می نویسند و کاری به دنیا و آخرت ندارند از شرایط موجود بهره مند می شوند.آن ها می توانند هر چه می خواهند بنویسند و البته کسی نیست که بخواهد انگشت روی یک متن ادبی بگذارد و نقدش کند که اگر قرار بر نقد باشد که داستان همان است که در بالا گفته شد.
نویسنده ای را می شناسم که در طول یک سال ٬یک رمان و بعد از آن کتابی در مدیریت عمومی ترجمه کرد و علاوه بر داستان هایی که برای خود می نوشت - که جایی برای چاپ آن ها وجود نداشت- دو کتاب هم در ادب کهن تالیف و جمع آوری کرد.روزی از روزها تصمیم گرفت وبلاگی طراحی و داستان هایش را در آن عرضه کند.شروع کار بد نبود٬خوانده شدن توسط دیگران ٬ نویسنده ی ما را به شوق آورده بود اما وقتی وبلاگ راه اندازی شد تعداد بازدید کننده ها دلسرد کننده بود.دوستی به نویسنده پیشنهاد کرد که وبلاگش را به دیگران معرفی نماید.نویسنده نشست و یک جفت دستکش آهنی -کفش آهنی؟؟!- به دست با دکمه های کیبورد خودش را این جا و آن جا برد و نظر داد.او برای نظر دادن به مطلب دیگران باید وقت می گذاشت تا نظری در خور دهد - آنهم اغلب برای داستان ها و شعر هایی که فاقد ارزش نقد بود- که نویسنده ی مطلب هم به وبلاگ او بیاید و مطلب او را بخواند. این بود که ناگهان وقت نویسنده صرف معرفی خود از راه نظر دادن به نوشته های دیگران می شد و جالب اینکه در این پهنا از هر قماش مستوره ای حاضر بود.شعر ٬ داستان کوتاه ٬ داستان دنباله دار!٬ نقد فیلم ٬ نقد وبلاگ و رنگاژه و سیاست و فوتبال و ...ای داد بی داد... مخالفت ٬ موافقت ٬ طنز ادبی ٬ طنز سیاسی و...جنگل مولایی که دایناسورهای عهد عتیق در کنار شاپرک ها و پروانه های تکامل یافته ی قرن های بعدبه سازگاری در کنار هم بودند.
درست یک سال گذشت . کتاب مدیریت عمومی زیر چاپ است و رمان ترجمه شده آخرین مراحل فنی قبل از چاپ را می گذراند ولی متون کهن در انتظار فرصتی هستند که از لابلای نوشتن در وبلاگ به دست آید تا جمع بندی شوند.در این یک سال نویسنده فقط و فقط برای وبلاگ نوشت و به وبلاگ های دور و نزدیک رفت و نظر داد و جز آن نه داستانی ٬ نه ترجمه ای و نه چیز دیگری.
اعصاب ها خراب است. دل ها گرفته و غمگین است و نگاه ها پژمرده و دست ها ساکن. نویسنده اگر ننویسد ٬ اگر نتواند که بنویسد و اگر آن چه که می نویسد لااقل خودش را راضی نکند ٬ روحیه اش را از دست خواهد داد و دنیا بر او آوار می شود ٬ مثل نقاشی که نتواند نقاشی کند و نوازنده ای که نتواند ساز بزند و مجسمه سازی که خشک شده باشد ٬ عینا مجسمه.وبلاگ اعصاب نویسنده ها و شاعران و منتقدان پا در راه را خرد کرده و نویسنده های با سابقه در وبلاگ هایشان دارند غرق می شوند و خروجی آن ها نسبت به زمانی که وبلاگ وجود نداشت بسیار اندک شده است.
من منتظرم ٬ هنوز منتظرم و مثل احمق های بکت دارم به عمق جاده نگاه می کنم که ببینم کسی پیدا می شود که در این وانفسای خطرناک ٬ دست از جان و مال و آبرو بشویدو عاشقانه مجله ای جدی راه اندازی کند؟
نکته مهم : خوبی های وبلاگ را البته می دانم ٬ اینجا از آن پنجه ی قوی اش گفتم که گلوی ادب خلاقه را گرفته است و با خونسردی محض ٬فضای ادبی وبلاگ ها به بنگاه های دوست یابی تبدیل شده است.
قاتل ها همیشه برایم جذاب بوده اند.چه آنها که گرفتار می شوند و چه آنها که سال ها بعد روشن می شود که قاتل بوده اند ودیگر نیستند تا گرفتار شوند.اینکه چرا به قاتل ها علاقه دارم بماند ولی گمان می کنم هر کس فهرستی از قاتل ها و جنایت کار ها دارد و گهگاه به آنها فکر می کند و این که هر کس به چه بعدی از رفتار قاتل ها می اندیشد٬موضوعی منحصر به فرد است.
در خاطراتم قاتلی هست - که در خاطره ی جمعی اهوازی ها هم حضور دارد - که معلوم نیست چگونه و چرا به مخوف ترین قاتل قتل های سریالی اهواز در فاصله ی سال های پنجاه و شش و هفت تبدیل شد.خانه ی پدری او نزدیک خانه ی پدر بزرگ مادری من بود و به خاطر دارم که آن روز ها - حتا در گرماگرم انقلاب - حرف او به شکل های مختلف و بیشتر اغراق شده بر زبان ها جاری بود.در این فرصت کوتاه از او فقط با اسم کوچک یاد می کنم که خانواده اس هم چنان به زندگی مشغول هستند و نیز بسیار محترم.
عبد (بر وزن وزش) مخفف اسم های ترکیبی مانند عبدالرضا٬عبدالله٬عبدالرسول و...است.اولین قتلی که عبد انجام داد به نوعی تلاش برای حفظ یک راز بود و راز او تجاوز بود.تجاوزی که در شب سردی از شب های دی ماه اهواز پشت ورزشگاه بزرگ شهر اتفاق افتاد و عبد پس از تجاوز فرار کرد اما چند لحظه بعد برگشت و برای حفظ راز مادر و فرزندی راکشت تا برای خانواده ی مذهبی او آن راز هولناک فاش نشود. اجساد دو نفر تا دو روز همان جا - که آن وقت ها حاشیه ی شهر بود - ماندند و دو روز بعد عبد اجساد را با قایق پارویی کوچکی به یکی از جزیره های وسط کارون برد.وقتی یکی از اجساد را آن جا دفن کرد ٬ظاهرن قایق ماهیگیری دیگری - که ماهی نربچ شکار می کرده - نزدیک می شده که توی قایق می نشیند و جسد دیگر را به جزیره ی بعدی می برد و آن جا دفن می کند.
عبد تا سه ماه قتلی انجام نداد اما روز مسابقه ی دو تیم فوتبال نیروی اهواز و همین برق شیراز پسر بچه ی دوازده ساله ای رامی دزدد وبه یکی ازدیگر جزیره های کارون برده و بعداز تجاوز٬کودک رادفن می کند. کارون رود عجیبی است و از نقطه ای که وارد اهواز می شود تا آنجا که از شهر خارج می شود٬دو پیچ چهل و پنج درجه خورده و حدود یازده جزیره ی کوچک و بزرگ داشته که حالا بعضی از آن جزیره ها به هم چسبیده اند.یکی دو تا از جزیره ها آن چنان بزرگ شده اند که شهرداری اهواز می خواهد آن جا شهر بازی بسازد.
وقتی عبد عدد قتل را به هفت می رساند٬کسانی که او را از نزدیک دیده بودند٬بی آنکه بدانند داستان از چه قرار است متوجه تغییر رفتار عبد می شوند و ظاهرن با افزایش شمار قتل ها حال او بدتر هم می شده تا جایی که کنترل بر خود را به تمامی از دست می دهد و به بدترین اشتباه ممکن ٬در واقع به بدترین وسوسه ی ممکن تسلیم می شود٬زنای با محارم.اما پس از تجاوز از قتل چشم پوشی می کند و متواری می شود.برخی از خویشاوندان - همراه پلیس - در پی او می گردند تا خودشان سزای عملش را بدهند.آنها هنوز از دیگر کارهای عبد خبر نداشتند.کسی نمی تواند عبد را پیدا کند تا این که روزی نگهبان جلوی کلانتری سه اهواز دزدیده می شود.ظاهرن انگیزه ی عبد از بیهوش کردن و سپس کشتن نگهبان٬به دست آوردن اسلحه ی او بوده است.حالا دیگر جنگ خود ساخته ی عبد با تمام دنیا به جنگی تمام عیار تبدیل شده است٬او اسلحه هم دارد.چند روز بعد به ماشین های عبوری از جاده ی اهواز آبادان حمله شده و دزد نقاب پوش مسافران چند ماشین را لخت می کند.بعد از این حمله اوضاع کمی آرام می شود اما هنوز کسی از عبد خبری ندارد.
ماهی نربچ (بر وزن اکبر) از ماهی های کمیاب آب های شیرین است.این ماهی بزرگ زمانی قابل شکار است که خود برای شکار ماهی های کوچک (یا هر دلیل دیگری) به سطح آب می آید.وقتی ماهی به سطح آب می آید٬ماهیگیری که در شکار نربچ تخصص دارد٬می تواند تیره ی پشت ماهی را با تیر و کمان بزند.کارون مدت هاست که از ماهی نربچ خالی شده است.
آن روز ماهیگیر مثل روزهای قبل سوار بلم کوچکش ٬جایی بین نیزارهای اطراف رود کمین کرده و منتظر ماهی نربچ است.او می بیند که عبد مثل گربه ی دزدی٬که آرام و بی سرو صدا حرکت می کند و اطراف را از خطر بو می کشد٬از پشت درختچه های گرگر جزیره پیدا می شود و به آرامی به آب می زند تا شنا کنان به ساحل بیاید.ماهیگیر صبر می کند تا عبد برود.او عبد را می شناسد چون پس از قتل نگهبان کلانتری٬عکس عبد در اهواز و دیگر شهرهای خوزستان پخش شده بود.جالب این جاست که ماهیگیر سراغ پلیس نمی رود٬او موضوع را به برادر بزرگ عبد می گوید وبرادر عبد با چند نفر دیگر به همان جزیره رفته و در انتظار آمدن عبد کمین می کنند.آنها یک روز تمام منتظر می مانند تا این که روز بعد عبد را می بینند که به آب زده و در حال شنا کردن به طرف جزیره است و مثل نجات غریق ماهری٬ کسی را همراه خود می آورد.عبد در حال کندن زمین در محاصره می افتد و به دست برادر بزرگ خود ٬کشته می شود. می گویند قبل از مرگ٬عبد به برادر گفته که توی هر جزیره کسی را دفن کرده است.از ده قتلی که عبد انجام داده بود٬تنها جسد سه نفر پیدا شد و از اجساد دیگر خبری نشد که نشد.
حالا که سال ها از آن ماجرا می گذرد٬توی بعضی از جزیره های وسط کارون٬در کنار انبوه درختچه های گرگر٬یک درخت٬فقط یک درخت سدر روییده است و اگر کسی از ساحل به جزیره های کارون نگاه کند٬شاید از خود بپرسد :وسط این همه درخت گرگر٬ یک درخت سدر چه می کند؟
موسیقی "شلپ شلوپ" متاسفانه ریشه در تاریخ موسیقی رادیو ایران دارد.موسیقی هنرمندانه ی ایرانی به دنبال رشد ممتد وتدریجی به موسیقی سالهای پنجاه کشیده شد و موسیقی سالهای پنجاه ٬فرزندی تحویل داد که همین موسیقی شلپ شلوپ امروز است.موسیقی سالهای پنجاه پیش از این از ازدواج با پدری دیگر٬طی سزارینی دردناک فرزند دیگری تحویل داده بود که به موسیقی لس آنجلسی مشهور شده است.
وقتی رادیو در حضور موسیقی ردیفی سنتی با آثار قمر و بدیع زاده و اجرای گروههای گوناگون موسیقی سنتی و تک نوازها متوجه خلاء موسیقی مردمی شد٬به دلیل نبود برنامه ی روشن٬"در" قلعه باز شد و خوانندگان طاق و جفت بی هیچ آزمونی - و تنها با آشنایی و رابطه - به رادیو سرازیر شدند.گو این که آن خوانندگان - بجز انگشت شماری که بر موسیقی ردیفی مسلط بودند- برای اجرای آثارشان نمی توانستند در همان آغاز ساز مخالف زده و آثاری به تمامی غیر سنتی ارائه دهند اما چون نمی توانستند چهارچوب های دشوار موسیقی ردیفی را در آوازهایشان رعایت کنند٬هرچه بیشتر به سوی تصنیف کشیده شدند و با نظر به تفاوت تعداد این خوانندگان و خوانندگان سنتی ٬طولی نکشید که تصنیف بر رادیو مسلط شد در حالی که پیش از این آواز اصل و تصنیف فرع موسیقی انگاشته می شد.
هرچه هست این آثار به ابتدایی ترین شکل توسط ارکستر اجرا می شد و اساسن هیچ تنظیمی در میان نبود در حالی که وقتی قرار است ارکستر کاری کند٬به موازات چندین نوازنده کسی هم لازم است که بر پایه ی نظم از پیش اندیشیده ای کار را تدوین کرده و به اجرا برساند.حالا که به موسیقی آن دوره گوش می کنیم به نظر می رسد که اغلب حتا دست نوشته ی مختصری هم به عنوان" پارتیتور" در میان نبوده است و بدیهی است که در چنین وضعیتی نوازندگان با اتکا به ذوق و استعداد خود با یکدیگر به طور ضمنی به توافق می رسیده اند و در نهایت با نظر خواهی از آهنگ ساز قطعات را اجرا می کرده اند.
در این شلوغ بازار نهار زده برنامه ی گل ها به کوشش مردان برجسته ای چون روح الله خالقی٬جواد معروفی و حسین ناصحی و دیگر بزرگان٬شکل گرفت که گاه برای اجرای یک قطعه ماه ها وقت می گذاشتند و به گفته ی تورج زاهدی تمام دانش خود از موسیقی غرب را هم چاشنی کار می کردند.اما عدم حمایت رادیو از این برنامه در کنار "آسان پسندی"مخاطب٬ اجازه نمی داد این فرم ارزشمند از موسیقی بین مردم گسترش درخور یابد.
پیش از آن سزارین کذایی هم خوانندگان پاپ میدان را از خوانندگان سنتی ربوده بودند.حالا بماند که این آثار در مقایسه با آثار قبل از خود بسیار نازل تر بود و نه تنها پارتیتور و تنظیمی در میان نبود بلکه می توان ادعا کرد که نوازندگان آن آثار٬آهنگ را از طریق گوش دادن به اجرای خام آهنگ ساز یاد می گرفتند و صبورانه با هم تمرین می کردند تا در نهایت به آهنگی که از قبل نمی دانستندچه چیزی خواهد بود دست یابند.اینجا ست که زحمت های مرتضا حنانه و کوشش شبانه روزی او با آثاری که توسط ارکستر فارابی اجرا می شد - نشان دهنده ی عالی ترین نوع ارکستراسیون و تنظیم - به بار می نشیند.اگرچه حنانه نتوانست همان نیمای گمشده ی موسیقی ما باشد اما توانست به اغلب علاقه مندان موسیقی نشان دهد که هر قطعه نیاز به تنظیمی درخور دارد که روی کاغذ نوشته می شود و همان است که مدت ها مورد دقت و تمرکز قرار می گیرد.کسانی که آثار حنانه را شنیده بودند دیگر نمی توانستندآهنگ هایی را که به ابتدایی ترین شکل ممکن٬ابتدایی و عاری از هر تنظیمی اجرا می شدبپذیرند .گو این که آنها اطلاع چندانی از کم و کیف جزییات فنی موسیقی نداشتند اما با اتکا به ذوق٬تفاوت این آثار را با آثار سطحی درک می کردند.
اینجا پای واروژان به میدان کشیده شد.او موسیقی دانی تحصیل کرده بود که مهم ترین دستاوردش برای موسیقی پاپ "تنظیم" بود.در واقع او توانست تنظیم را به اصلی غیرقابل صرف نظر در موسیقی تبدیل کندو پس ازآن بود که اهالی موسیقی برتنظیم گردن نهادند و به دنبال او کسانی چون منوچهر چشم آذر - برادر ناصر چشم آذر - آندره و آندانیک مسیر را ادامه دادند و زمانی رسید که مردم موسیقی مورد علاقه خود را با اجرایی می شنیدند که حساب شده و دقیق بود.
از آنجا که حنانه در تلاش بود تا بتواند تفکر نهفته در هارمونی موسیقی غرب را در آثارش بگنجاند٬آنچنان که شایسته ی او بود مورد اقبال مردم قرار نگرفت.در مقایسه با حنانه ٬واروژان نه تنها به این دلیل که فرهیختگی موسیقایی حنانه را نداشت٬بلکه چون می دانست مردماز هنر نخبه گرا دوری می کنند٬از تعمق هارمونیک خودداری کرد.در کارهای اوآنچه اهمیت داشت اجرای زیبای تمی بود که توسط آهنگ ساز ساخته می شد.برای نخستین بار پارت ها تقسیم بندی می شد و بخش های مختلف ارکستر چیزی می نواختند که در عین اختلاف تم ٬با هم به هماهنگی کامل می رسید.
همین موسیقی که پا در راه کمال گذاشته و اندک اندک به پیش می آمد٬ مادر همان موسیقی ای ست که درحال حاضر به موسیقی لس آنجلسی معروف شده است و نیز مادر همین موسیقی ای ست - البته از ازدواج با پدری دیگر - که فعلن می گوییمش موسیقی "شلپ شلوپ".
انقلاب وقفه ای در حرکت رو به رشد موسیقی ایجاد کرد و خوانندگانی که از ایران گریخته بودند در لس آنجلس گرد آمدند و این موسیقی به ضرورت شرایط سخت توسط کسان دیگری به زندگی پس از سزارین ادامه داد و به جایی رسید که حالا رسیده است٬پر از قار ٬پر از قور٬پر از قر!
در سوی دیگر با وقفه ای بیست ساله در ایران٬با باد خوردن و آب افتادن در موسیقی سال های پنجاه از یک سو و از سوی دیگر با اثر پذیری از موسیقی لس آنجلسی - به عنوان برادر بزرگ تر - موسیقی شلپ شلوپ شکل گرفت.
موسیقی امروز به دلیل الزام در رعایت پاره ای موازین و مناسبات در دایره ای افتاده است که مدام خود را و احوال خود را تکرار می کند.عمده ترین نو آوری در این دایره ی تنگ به تجربه های آهنگ ساز بر می گردد و میل او به ایجاد و به کار گیری افه های جدید صوتی. اما خود خواننده هم از میان این همه پیامبر جرجیس را انتخاب کرده و این غم انگیز است.ترانه سرا ها به کمک پمپ باد برخی نشریات بزرگ می شوند و آواز خوان ها عکس های مکش مرگ ما می گیرند و نوجوانان و جوانان وطنی همین یک چشم را غنیمت شمرده اند.
آنچه توسط نامجو ارائه شد٬تکانی به این فضای غمبار داد.نامجو با اتکا به هوش و درایت ذاتی خود٬پاشنه ی آشیل موسیقی پاپ را دریافت و راست به نشانه زد. او اشعاری انتخاب کرد که برای جذب و به تفکر واداشتن بی حس و حال ترین مخاطب هم کفایت می کرد و همین حسن انتخاب باعث شد آثارش مانند برگ زر دست به دست شود.
اگر نامجو این فرصت را به خود می داد که بین این آثار - که مجوز را در خواب می بیند - و آثاری که مجوز گرفته موازنه برقرار کند و مشق های زیبای او به سرعت به مخاطب نمی رسید٬با اطمینان و صد البته با تلخی می گویم که آن وقت ما خواننده ای یگانه می داشتیم.گو که نامجو در همین وضعیت هم برای ما و موسیقی پاپ ٬یگانه است اما در آن صورت شاید راه برای دریافت مجوز کمی هموارتر می شد و خود هنرمند از قبل آثارش بازخورد مناسبی می یافت.
آثار نامجو به تمامی بر گرده ی شعر زیبای آنها قرار گرفته و نقطه ضعف بزرگش موسیقی است.تصور کنید اگر "عقاید نوکانتی"٬"دیازپام"و دیگر آثارش با موسیقی نظم یافته ای مانند آن چه که در ترنج می بینیم ارائه می شد چه اتفاقی می افتاد؟دلتنگی از آن است که نامجو با ترنج درک موسیقایی خود را به معرض گذاشته است و مقایسه ی موسیقی ترنج با آثار دیگرش - که خواب مجوز می بینند - موجب دلتنگی ست.لحن گزنده ی نامجو در این آثار آن چنان هولناک است که ممکن نیست کسی آن ها را بشنود و در خودفرو نرود.مقایسه کنید:اول شلپ شلوپ ها:
*) شهزاده ی من رویای من کو...کو هم قبیله لیلای من کو
*)نه این قرارمون نبود من رنگ شب بشم...تو سرسپرده شی من جون به لب بشم
*)ن ن ن ن ن ن ن ن نداره ه ه ه ه...
و نامجو که با درد می خواند : ببین دیازپام ده خورانده اند...
و یا : تیغ و رگ ٬زجمجمه طپانچه بگذران...برآزردگی خود کمانچه بگذران
محسن نامجو ٬ دوست ندیده ی من ٬ در عمق تنهایی هایم چه خوب تو را درک می کنم و تو نیز چه خوب مرا و سکوت نسل مرا فریاد کرده ای...
*)ناشری را می شناسم که دریک استان بزرگ وبا سابقه ی طولانی چاپ وانتشار کتاب در حضور یک ناشر قدرتمند وسرشناس (مانند آستان قدس )مقام نخست را به دست آورد با سیصد عنوان کتاب در سال .سابقه ی این ناشر حدود نه سال است وحالا یکی از ناشرین شناخته شده در استان است .
*)نویسنده ای را می شناسم که کتابش را برای چاپ به ناشری ارائه می دهد و ناشرحداکثر در جمله ی پنجم می گوید :هزینه ی چاپ کتاب فلان قدر است و پس از چاپ و تسویه حساب٬ کتاب ها به خودت تحویل داده خواهد شد .
*)نویسنده وشاعری را می شناسم که هردو کتاب هایشان را چاپ کرده اند ودر آرزوی توزیع کتاب هایشان با شرکت های مختلف پخش گفتگو کرده اند اما درنهایت یکی ـ نویسنده ـ کتاب هایش را به خانه اش برده وبه این و آن هدیه می دهد ودیگری ــ شاعرــ کتاب ها را ازتهران یعنی پایتخت فرهنگی و چاپ و نشر ایران به همان استان فرستاده که یکی از دوستانش به خاطر روابطی که در حوزه ی چاپ ونشر کتاب دارد شاید بتواند کتاب هایش را پخش کند .
*)درحال حاضر ــ سال ۸۶ ــ مبنای قیمت کتاب به تقریب صفحه ای پانزده تومان است و برای چاپ کتاب صد صفحه ای قیمت هزار و پانصد تومان پشت جلد حک می شود.گذشته از این که در چاپ اول ـ برای هزار نسخه ــ حدود ۴۵٪ هزینه خواهد شد .یعنی ۴۵٪ از جمع مبلغ پشت جلد تمام نسخه ها .
*)نویسنده ای را در جای دیگری از جهان می شناسم که با چاپ اول نخستین کتابش از حق التالیفی که گرفت بخش مهمی از بدهی هایش را پرداخت وبا "بخشی " از حق التالیف کتاب دومش خانه ای ویلایی خرید .این رویا نیست یک مقایسه ی تلخ است .
*)روزی جلال آل احمد به منصور اوجی گفت :" تو کتابت را آماده کن ٬ ناشر فراوان است" کمی از آن زمان فاصله گرفته ایم ونویسنده ای را می شناسم که درچاپ اول کتابش به جای حق التالیف ـ که خود موردی به شدت استثنایی بود ـ کتاب چاپ شده از ناشر دریافت کرد تا با فروش آن ها به قول زنده یاد جلال به شندر غاز حق البوقش برسد .
*)سیاست قدرت زیادی در فرهنگ دارد و نه تنها برخی کتـاب ها ٬ که حتی برخی نویسنده ها را هم "لانسه " می کند وما تقریبن هر سال شاهد تولد نویسنده هایی هستیم که به پشتیبانی ملت ٬ دولت تعیین کرده اند و کتاب هایشان به چاپ های متعدد می رسد و از قضا به دور افتاده ترین کتاب خانه های سیار وثابت دور افتاده ترین روستاها هم می رود .اما می دانیم ـ اگرچه بعضی نمی دانند ـ که زمان قاضی بی رحمی ست .
*)شرایط سختی حاکم است .مردم کتاب نمی خوانند . اهل کتاب هم کتاب نمی خوانند .دست اندر کاران نشر کتاب هم کتاب نمی خوانند ـ حالا بگذریم از سیاهی ها که کسی هنوز نرسیده "در غیبت بی زمان تو خواب موریانه می بیند"۱ و می خواهد در حضور این غیبت ٬ افتخار دیگران را به نام خود ثبت کند ـ ناشرین حاضر به سرمایه گذاری نیستند وسرمایه را باید نویسنده یا شاعر بپردازد . ممکن ست ناشر یکی دو آب شسته تر باشد وپیشنهاد شراکت دهد .این بهتر ست اما حالت سوم که خیلی نادر است واین است که مانند چاپ ونشر کتاب در تمام جهان ٬ ناشر ملزم به سرمایه گذاری باشد و به نویسنده یا شاعر حق التالیف بپردازد .
*)من تلخم .بسیار تلخ واز مقایسه ی دونویسنده یکی درایران ودیگری درجای دیگری از جهان رنج می برم .کتاب ها ونویسنده ها زیر چتر حمایتی خاص قرار میگیرند وکتاب ها ونویسنده هایی هم بایکوت می شوند .چرا ؟ به راستی چرا می نویسیم ؟ وکی حق مطلب ادا خواهد شد ؟که نویسنده به احترام عرق روحی اش وشاعر به خاطر کشف نکته ای با شعور برتر شاعرانه ٬ قدر بیند ونه بر صدر ٬که توی اتاق ٬ حتی اگر شده دم در بنشیند .
*)کی دایره ی سو ءظن بررس ها ی کتاب محدود می شود ودیگربه یک رمان به خاطر صفت"لخت " برای کمد ـ کمد لخت ـ گیر نخواهند داد .
*)خدایا کی نویسنده ی وطنی سرش را بالا می گیرد تا به کسی که از او پرسیده چه کاره هستی ٬ با افتخار بگوید نویسنده ام ...شاعرم ؟
*)خدایا کی ناشرین ما از باد حق العمل کاری برخواهند خواست وبه اتکای وظیفه ی فرهنگی سنگینی که به دوش دارند ٬ به آری یا نه برای پذیرش یا رد سرمایه گذاری بر کتاب پیشنهادی خواهند رسید نه این که همان اول فاکتور بگذارند جلوی نویسنده وبگویند "بیا کتاب هایت راببر" ؟
*)خدایا کی کمک می کنی کمی فقط کمی انصاف داشته باشیم ؟
۱) قطعه ای از سید علی صالحی
گفتار پایانی
*)افسانه های زیادی درباره ی جن وجود دارد که ذی شعور بودن هم یکی از واقعیت های افسانه ای آن است .
*)گفته شد که امتداد انرژی های انسانی به شکلی کاملن غیرقابل پیش بینی ونظم به هم برخورد کرده و گرهی از انرژی تشکیل می شود . گاهی انرژی های جمع شده ی انسان هایی که اصلن یکدیگر را نمی شناسند همه از یک جنس ومثلن از جنس دانستن ست و کسی که گیرنده اش روی موج انرژی های سرگردان تنظیم شده آخرین قطره را اضافه می کند وناگهان چیزی جلوی روی او تجسم (یا بهتر ست بگویم به چشم می آید ) می یابد که ظاهرن سرشار از دانش ست . اما دانسته های او جمع دانستن هایی ست که هر تکه به شخصی نامعلوم مربوط است ( وبدیهی ست که دایره ی دانش در چنین حالتی بسیار بسیار وسیع است ) که بخشی از این دانستن به من واطرافیانم نیز ربط دارد . واین ست که گمان می رود جن ذی شعور است در حالی که شعور او جمع جبری شعور ماست ( استفاده از کلمه ی جن اجباری ست وگرنه من از ابتدای این مقال تلاش کرده ام واژه ی انرژی های سرگردان را برگردانی برا ی جن قرار دهم ) .
*)جن از غرایب عالم نیست .واقعیتی بسیار روشن ست که با یک دستگاه ساده ی نخ و سوزن و آب وشکر و کمی روغن ( ترجیحن چربی حیوانی ) می توان حضور انرژی سرگردان (جن ) یا تراکم انرژی های سرگردان را در اطراف خود تشخیص داد . من بارها این کاررا کرده ام . البته نیاز به کمی تمرین دارد .
*) استفاده از کلمه ی جن این مشکل را به همراه درد که ناگزیرانه مفاهیمی پیشینی با خود می آورد که اغلب ریشه در باورهای مذهبی دارد و ضمنن گریزی از آن نیست و اگر من بر واژه ی انرژی ها ی سر گردان تمرکز نمی کردم رابطه ای نا اقلیدسی با جن برقرار می شد در حالی که به گمان من جن همان انرژی سرگردان ست . این که چرا در زمان حال کمتر حادث می شود به انبوه موانع مغناطیسی ربط دارد که کره ی زمین را دربرگرفته است . اگر کسی نمی ترسد کافی ست نیم شبی که ماه بدر کامل ست به جایی دور از شهر برود ( که البته از سیم های فشار قوی هم دور باشد ) و اگر شانس یار او باشد و آن نقطه مکانی از تجمع انرژی های سرگردان باشد قطعن جن را خواهد دید یا چیزی که جلوی دیدگان او به شکلی غیر قابل پیش بینی حادث می شود مثل منشور رنگی یا دایره های نورانی و ...
*) جن به کسی ضربه نمی زند . این خود انسان ست که از ترس به خود ضربه می زند .اگر کسی ضربه ی ترس را تاب آورد٬ رابطه با انرژی ها ی سرگردان پیوسته وگاه آرامش بخش خواهد بود اما نکته ای هست .
نکته : گاهی جن از من می خواهد ( می فهمم ) کاری انجام دهم . این میل به انجام کار از میلی ناشی می شود که به شکل فشرده درتعداد زیادی آدم ها بوده و حالا با آخرین قطره که میل من باشد ( اگرچه مبهم)صورتی ارادی به خودمی گیرد.اگر من به میل جن رفتار کنم ( که به میل بی شمارآدم رفتارکرده ام )ناگهان ظرف عظیمی از انرژی کسانی را در اختیار خواهم گرفت که خودشان وروحشان هم از موضوع خبر ندارد .
*)اطمینان داشته باشید که انرژی همه ی انسانها در اطراف زمین وحتا اعماق فضا موجود و سرگردان است٬به خصوص کسانی که مرده اند.اگرچه جسم آنها زیر خاک یا سوخته وبر باد است اما انرژی آنها - انرژی اعمال٬خواسته ها وآرزوهایشان - همچنان هست.
جمع بندی نهایی:انرژی می تواند بیرون از درک من باشد.می تواند در دایره ی درک من باشد.این انرژی با انرژی های هم جنس جمع می شود و وقتی به اندازه ی لازم برای انجام عمل رسید با آخرین قطره به شکل آخرین قطره عمل می کند.انرژی های سرگردان همان اجنه هستند.همان که گاه در تابش انرژی منفی کسی که نمی دانیم کیست خسته می شویم.اگر بتوانیم بر این انرژی های سرگردان محیط شویم٬دراختیارما خواهند بود.همان که می گویند :فلانی اجنه را اجیر کرده است.از کسانی که عود روشن می کنند و ذهن طرف را می خوانند پرسیده ام و هریک جوابی داده است.یکی شان می گفت دایره ای سفید می بیند که به او پاسخ می دهد دیگری می گفت سایه ای با او حرف می زند.آنها پاسخ نمی دهند بلکه این آقا است که دانستن را از دل همان دایره های انرژی درک می کند و می گوید "تو مادرت مریض است" بدون اینکه حرفی زده باشی.مساله ی مهم این است که هیچ جن یا هیچ تراکمی از انرژی سویی به آینده ندارد و معطوف به گذشته است.او می تواند از گذشته های دوربرای آدم بگوید٬ مثل خود من که فهمیدم جد پنجم مادری ام سادات بوده است اما دلیلی برای اثبات این قضیه ندارم چون شجره نامه ای موجود نیست و این فقط یک مثال است.
*)گاهی برخی استعداد این را دارند که گیرنده ی خوبی باشند.آنها باید تصمیم بگیرند که می خواهند باشند یا نه.هر تردیدی انرژی های سرگردان را از آنها دور می کند و آنچه به آنها نزدیک می شود چیزی جز تراکم تردید نیست.
پوست خربزه ی خواب بزرگ ما را انداخت.داستان را همین جا تمام شده فرض می کنم اما اگر کسی سوالی داشت در خدمتم.می خواهم چیزهایی بنویسم که خیرالدنیا و الآخره باشد ونه چیزهایی که خسر الدنیا و الآخره و این هم یعنی بعله٬ما هم...بخیه ای٬چیزی...
*)رادیوها را می توان برحسب قدرت یا دامنه ی گیرندگی دسته بندی کرد. رادیوهایی که برای دریافت طول موج کوتاه ساخته شده اند و رادیوهایی که فقط امواج بلند را می گیرند.
*) هر شخص با حبس انرژی انسانی خود قادر ست به سطحی ارتقا یابد که آن جا می تواند گیرنده ی انرژی های سرگردان باشد .هر شخص به طور طبیعی دهنده ی انرژی ست .
سوال: چرا در پنجاه ساله ی اخیر موارد مواجهه با جن کم شده است و اغلب روایت های مرتبط با جن به گذشته های دور برمی گردد؟
پاسخ ساده : چون مزاحمت های فراوانی برای ظهور و حدوث آن ها موجود است .
نکته : انرژی الکترو مغناطیس ٬ انرزی خاصی در این مباحث است و اهمیتی به مراتب بیشتر از انرژی حرارتی و... دارد .
*) رادیوهایی که برای طول موج بلند ساخته شده است امواج با طول موج کوتاه را نمی گیرد .
*) انسان به طور معمول انرژی انسانی را درک نمی کند چون انرژی انسانی درسطح دیگری ( فراتر از قدرت درک وحس ) قرار دارد .
*) می توان با تغییراتی ٬ رادیوی موج بلند را به رادیویی تبدیل کرد که هم طول موج کوتاه را بگیرد و هم طول موج بلند را . تا صاحب رادیو چه بخواهد .
*) انسان می تواند با تمرکز و تمرین های خاص قدرت درک و جذب خود را چنان بالا ببرد که گیرنده ودرک کننده ی انرژی انسانی (خود و دیگران ) باشد .
*) جن ٬ تمرکز انرژی های سرگردان ست که به دلیل هم سویی ٬ با هم جمع شده اند .اگر انرژی انسانی شخص خاصی هم سو با انرژی جمع شده باشد ٬ بخشی از انرژی خود شخص بر ظرف انرژی اضافه شده وبسته به وضعیت ارادی شخص مورد نظر ٬ جن حادث می شود . این حدوث می تواند مستمر (برای وضعیت استمرار انرژی فرد ) ولحظه ای ( برای وضعیتی که شخص از انرژی خود سقوط می کند)باشد.
داستان: چند وقت پیش یکی از دوستانم گفت پس از گفتگو با همسرش تصمیم گرفته اند برای دومین بار صاحب فرزند شوند .آن دوست دختر بچه ی شیرین و خوش زبان شش ساله ای دارد . من ساکت بودم وبه حرف هایش گوش می کردم .گفت حالا می خواهم از تو بپرسم آیا دراین شرایط اجتماعی کاردرستی ست که دوباره بچه دار شویم ؟ من پاسخ دادم راستش را بگویم یا دروغش را ؟ گفت اول دروغش را بگو . من گفتم : نه ! با توجه به شرایط اجتماعی وآینده ی مبهم مشکلی نیست . سپس گفت حالا راستش :چون من از شخصیت او وهمسرش آگاهی داشتم و حساسیت های خانوادگی آن ها را نیز می دانستم گفتم : حرف راستم این ست که از خیر بچه ی دوم بگذری چون دیگر بچه دار نخواهی شد .آن دوست که مرا می شناخت اول ناراحت شد اما بعد گفت خب چه کار باید کرد؟ گفتم :خیلی ساده ٬ بروید دکتر .آن ها پیش دکتر مشهوری رفتند ودکتر گفت هردوی شما بیمارید ونمی توانیدبچه دار شوید مگر این که یک دوره ی درمان را طی کنید . آن گاه هردو دوره ی درمان طولانی را پشت سر گذاشتند ووقتی آزمایش ها نشان داد که برای بچه دار شدن مشکل پزشکی وجود ندارد ٬ خبرش را به من داد . اما من همچنان با اصرار می گفتم همسرت را راضی کن که ازخیر بچه ی دوم بگذرد . او همسرش را منصرف نکرد وداستان بارداری دوم به یکی ازسخت ترین توفان های زندگی شان تبدیل شد .
سوال: من از کجا فهمیدم که بچه دار نخواهند شد ؟