تبليغاتX
طومار شرزین

به خاطر می آورم که آقای چهل تن ،نویسنده ی خوب معاصر روزی گفته بود که اگرچه برخی بر این اعتقادند که مجله ی آدینه افت کیفی کرده است اما بسیاری از دوستان به اعتبار مقالات تحلیلی آقای بهنود مجله را می خرند و نیز به خاطر دارم که شاعران و نویسنده های جوانی نخستین آثار قابل عرضه ی خود را به مجلاتی چون آدینه و گردون و... می سپردند و با انتشار آثارشان مصرف کننده های جدی ادبی که قریب به اتفاق همان خواننده های مجلات بودند با آنها آشنا می شدند و به فراخور ذوق و استعداد شاعر یا نویسنده پی گیر آثار بعدی شان بودند.به همین ترتیب ،یکی دو گام جلوتر ،وقتی دفتری از شاعر یا نویسنده چاپ می شد خواننده های بالقوه ای وجود داشت که به اعتبار شناختی که از هنرمند داشتند کتاب یا دفتر شعر او را تهیه می کردند.از همین نقطه باز می توان رابطه ی هنرمند و ناشر را مشاهده کرد و در این چشم انداز می توان دید که - باز هم به اعتبار اثر هنرمند - اگر ناشر علاقه ای به چاپ اثر نشان نمی داد، ناشر دیگر در دسترس بود.از میان شاعران می توان به بهزاد زرین پور و بهزاد خواجات و بسیاری دیگر و از نویسنده ها می توان به محمد کشاورز و قاضی ربیحاوی و حتا شهریار مندنی پور و باز ، بسیاری دیگر اشاره کرد. این همه دستاورد همان مجلاتی بود که هنوز هم عده ای از تعطیلی آنها اظهار شعف می کنند.

اکنون در غیبت مجلات جدی ادبی،هنرمندان به دو دسته تقسیم می شوند ؛ کسانی که شهرت دارند و کسانی که برای مصرف کننده ی ادبی ناآشنا هستند و دیگر از دسته ی سومی که در عین ناآشنا بودن برای عموم مردم ،برای اهالی ادبیات شناخته شده بودند خبری نیست چرا که این دسته با همان مجلات به دیگران معرفی می شدند.

در هر مجله ی ادبی ،از هر طیفی که بود،بخش مهمی برای نقد آثار چاپ شده وجود داشت.عده ای از دوستان از ابتدای این مقال روزنامه هارا با مجلات ادبی برابر دانسته و کسانی هم به دلیل وجود گروه و باند و دسته ، یکسره خط بطلان بر مجلات ادبی کشیده اند.این جا حرفم درباب اهمیت وجود مجلات ادبی نیست و آنجا که گفته می شود چه کسی دست از مال و آبرو بر می دارد تا مجله ای ادبی راه اندازی کند ،جمله ای استفهامی است که راه اندازی مجله ی ادبی با از دست رفتن مال و آبرو قرین شده است.این جا می خواهیم نیم نگاهی به نشر آثار ادبی بیاندازیم که می بینیم کام همه ی شاعران و نویسنده ها را تلخ کرده است و بگذریم از حنظل سیاست .

هنرمند باید نسبت به اثرش عادل باشد و یا قضاوت عادلانه را بپذیرد و گمان نکند هر اثری که نوشت و یا هر شعری که سرود شایسته ی چاپ و انتشار است.سطح کیفی مجلات ادبی آن روزها ایجاب می کرد نویسنده و شاعر توانایی پاره کردن - بیان دیگری بر تمرین کردن و مکرر در مکرر نوشتن - را به دست آورد. نسبت شعر و داستان خوب به همه ی اشعار یا داستان های نویسنده شاید شبیه نسبت حرف هایی که در طول روز می زند - حرف های معمولی - به حرف های نغز و حکیمانه در همان روز باشد.این نسبت چند به چند است؟ یک به دو ؟ یک به پنج ؟ یک به ده ؟ چه کسی می داند ؟ اما می دانیم که مجلات ادبی به هنرمند یاد می دادند که آثاری را برای چاپ بفرستد که به آسانی قابل کنار گذاشتن نباشد.سر انجام اثر از هنرمند چاپ می شد و خوانده می شد و از بازخورد آن می شد دریافت که هنرمند در چه سطحی از کیفیت و مقبولیت قرار دارد.هنگامی که آثاری از این دست به حجم کافی می رسید ،دفتر شعر یا مجموعه ی داستان به ناشر ارائه می شد.اگر ناشر از قضای روزگار خواننده ی مجلات ادبی بود هنرمند را می شناخت و می توانست دور نمایی از بازار اثر چاپ شده را ببیند.آنجا ناشر دغدغه ی چندانی از فروش رفتن یا نرفتن اثر نداشت - که هنرمند پیش از این خود را در مجلات نشان داده بود - و ناشر می دانست حداقل عده ای از مخاطبین جدی ادبیات ، به تیراژ مجله ای که داستان ها یا شعرهای هنرمند در آن چاپ می شده ،هنرمند را می شناسند و این تعداد بسیار بیشتر از تیراژ دوهزار تایی معمول بود. اما اکنون نه تنها علاقه مندان جدی ادبیات خلاقه ،که ناشران هم هنرمندان جوان را نمی شناسند و بدیهی است که ناشر از بازار مبهم کتاب نگران باشد و برای فرار از این نگرانی به کل خود را از هر مسئولیتی مبرا کرده و حداکثر در جمله ی پنجم بگوید که اگر هزینه ی چاپ را می پردازی شاید چاپ کنیم.آنگاه شاعر یا نویسنده ای که در خلا ء مجلات جدی ادبی سروده و نوشته و پاره کردن و تمرین های طاقت فرسا را نیاموخته و انبانی از آثار خوب و بد آورده در برابر تنها راه ممکن قرار می گیرد.او با قرض و وام ، یا بدون قرض و وام و با اتکا به جیب خود یا پدر و یا همسر ، اثرش را چاپ می کند و ناشر بعد از چاپ کتاب ، هرچه هست و نیست را به هنرمند تحویل داده و خود را از عذاب الیم پخش کتاب خلاص کرده و در نهایت هنرمند می ماند و هزار یا دو هزار کتاب چاپ شده از نویسنده ای ناشناخته و مصرف کننده هایی که از آن خبر ندارند و اگر احیانن کتاب را پشت ویترین کتاب فروشی هم ببینند به دلیل وجود دلهره ی حرام شدن همان چند پول سیاه از خریدن صرف نظر می کنند و به روی خود نمی آورند که باید کتاب را خواند و بعد داوری کرد و چه تلخ است که غیبت مجلات جدی ادبی چگونه به نشر ادب خلاقه ضربه وارد می کند.

راستی چرا هنرمند تصمیم به چاپ اثرش می گیرد ؟ نکند وبلاگ ها و به به های دوستان وبلاگی سهمی در این تصمیم داشته باشد ؟ و یا به عبارت دیگر سهمی در انحراف هنرمند از بازخوانی و نقد عادلانه ی اثرش توسط خود هنرمند داشته باشد ؟ یعنی همان جسته گریخته شعرها و داستان های وبلاگی هنرمند را به این فکر می اندازد که حالا دیگر وقتش رسیده است که آثارش را چاپ کند.

البته که روزنامه خوب است و حتا البته که شرق - خلد آشیان - در هر شماره به اندازه ی چند مجله ی ادبی مطلب جا سنگین داشت و حتا در آن روزنامه کتاب هم نقد می شد.این ها درست اما دوستان خوب حالا آن روزنامه های شرقی که خریده اید کجا هستند ؟ همان جسته گریخته مجلات ادبی - اگر زمان انتشارشان را درک کرده اید کجایند ؟ اطمینان دارم از مجلات مانند برگ زر نگه داری کرده اید و چه بسیار روزنامه های شرق ،با آن مطالب نغز که زیر انداز سبزی پاک کردن ویا در خانه تکانی نوروزی وسیله ی دم دست پاک کردن شیشه بوده اند که روزنامه خوب پاک می کند و جالب این که مهم نیست چه گرایشی داشته باشد ! چه کسی است که منکر تفاوت مجلات جدی ادبی و روزنامه باشد ؟ مقایسه ی این دو شبیه مقایسه ی مجله و کتاب است .چه کسی کتاب را پاره می کند ؟ چه کسی مجله را پاره می کند ؟ بگذارید اینطور بپرسم که از پاره شدن کدام یک بیشتر ناراحت می شویم ؟ کتاب ؟ مجله ؟ روزنامه؟

اگر از فرهنگ سازی حرف زده می شود ، صد البته روزنامه منظور نظر نیست . روزنامه شاخص توسعه ی فرهنگی است اما وسیله ی توسعه نیست.این کتاب و مجله است که برای همه ی ما بار آموزشی دارد و فرهنگ ساز است نه روزنامه .حتا در فیلم فارنهایت در کنار آن همه کتاب و مجله ای که می سوزد ، روزنامه ای سوزانده نمی شود و اساسن اگر ترسی از روزنامه هست که درست هم هست و همین ترس است که روزنامه هارا پی در پی به محاق تعطیل می کشاند در وجه خبری آن نهفته است اما اگر جلوی کتابی گرفته می شود و یا مجله ای به کام سکون و سکوت می رود ، علت در آن چند صفحه ی خبری آن نیست که علت در بخش هایی چون داستان و نقد و مقاله است.

روزی از روزها ، توی یکی از موج های گرانی ، سیب زمینی گران شده بود،خیلی گران .مردی وارد مغازه ای شد و پرسید :سیب زمینی کیلو چنده ؟ فروشنده پاسخ داد :پنجاه تومن - داستان مربوط به زمانی است که ارتش هیتلر در سرمای اطراف مسکو زمینگیر شده بود - خریدار با ناراحتی و تعجب زیر لب گفت : پنجاه تومن ! و فروشنده سر تکان داد.خریدار چند لحظه همان طور مات و بی حرکت ماند و بعد با عصبانیت پرسید :پیاز کیلو چنده ؟فروشنده گفت :دو تومن . خریدار با همان لحن خشمگین در حالی که به سیب زمینی نگاه می کرد گفت : دو کیلو پیاز بده.

این روزها همه ی ما داریم با ارزانی پیازی وبلاگ سر می کنیم و نگاه حسرت باری به جای خالی مجلات جدی ادبی داریم،انگار که سیب زمینی اصلن وجود نداشته باشد. اما...اما...کسی سیب زمینی سراغ دارد ،حتا همان گرانش را ؟

+ نوشته شده توسط مرتضا خبازیان زاده(م.ایلنان) در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 4:26 |

نویسنده بر فردیت خود می ایستد واگر تشخصی به دست می آورد درسایه ی همین فردیت است . توجه کنید که اگر نویسنده ای مطلبی در مجله ای چاپ کند به آسانی ـ حتا اگر از نام مستعار استفاده کرده باشد ـ قابل ردیابی وشناخت است . به عبارت دیگر جدای از شخصیت ادبی نویسنده که با دیگر آثارش به کمال می رسد ، شخصیت حقیقی نویسنده هم قابل درک وشناسایی ست .

اما جهان مجازی چنین نیست .جهان اینترنت شاخص جهان نسبی ست وهیچ قطعیتی در آن نمی توان یافت .به بیان دیگر نویسنده را نمی توان در پس نوشته اش ایستاده دید واورا رویت کرد .نویسنده ی مطلب جهان مجازی ممکن است همسایه ی دیوار به دیوار ما باشد اما به دلیل استفاده از نام مجازی ، شخصیتی مجازی برای خود ایجاد می کند وجالب این که همین شخصیت مجازی در نوشته های بعدی غیر قابل تعقیب است وهر نوشته ،شخصیتی منحصر به خود ایجاد می کند وبسیار بدیهی ست که استفاده از نام مستعار در مجلات وجهان مجازی باهم تفاوت دارد چه آن که در مجله حداقل یک نفر می داند پشت این نام مستعار که ایستاده است .

می دانیم که تعدد مدیوم ها متناظر گستردگی حرف واحساس انسانی ، این امکان را به آفرینشگر می دهد که از بین این همه ظرف بهترین را برای بیان حس یا ایده ی خود انتخاب کند .

بعد از آنی که عکاسی اختراع شد ،عکاس ها دوربین را در خدمت ثبت وضبط همان تصاویری قرار دادند که پیش از این سوژه ی نقاشی به شمار می آمد . یعنی ذهن عکاس از یک سو هنوز با مدیوم جدید هماهنگ نشده واز امکانات وسیع آن بی اطلاع بود واز سوی دیگر همین ذهن تحت تاثیر نقاشی قرار داشت و به این دلیل کیفیت بصری نقاشی در عکس ها حلول می کرد . باید زمان می گذشت ـ چنان که گذشت ـ تا عکاس بتواند کاملن بر ابزار بیانی جدید مسلط شود واثری منحصر به هنر عکاسی خلق کند که با دیگر مدیوم های هنری واز جمله نقاشی قابل طرح نباشد .

 نویسنده ی امروز با ذهنی آموخته از شکل اثرگذاری مجلات ،در وبلاگ ها می نویسد اما نتیجه ای که حاصل می شود با انتظار او متفاوت است .در این بین کسانی  موفق بوده اند که به درستی ظرف وبلاگ را شناخته وآن را درخدمت بیان حرف هایی قرارداده اند که به زبانی دیگر قابل بیان نبوده است .

اما ادبیات چه ؟ می بینیم ادبیات در سه کنج عدم حضور مجلات جدی وسیاست های چاپ ونشر و وبلاگ گیر افتاده است . وقتی اثری نوشته می شود ـ اثر ادبی ـ وقتی داستانی نوشته می شود ، برای نویسنده هیچ چیز خوشایندتر از آن نیست که اثرش را عرضه کند اما کجا ؟ باور کنید که تصمیم تلخی خواهد بود که از این جهان مجازی برای عرضه ی داستان کمک بگیرد . آن وقت نویسنده ای اقرار می کند فلان داستانم در فلان سایت عرضه شد وفلان قدر بازدید داشت وبهمان قدر نظر داده بودند واضافه می کند البته هفده مورد را خودم با اسامی ساختگی نظر داده بودم .منظورم از عدم قطعیت جهان مجازی همین است . با این سوال مطلب روشن تر می شود : از میان خیل عظیم نویسنده های وبلاگ کدام نویسنده توانسته پنج درصد مقبولیتی را که نویسنده ای با ارئه ی اثرش در مجلات به دست می آورد ، کسب کند ؟ هنوز هم که هنوز است اگر تشخصی در نویسنده های صاحب وبلاگ دیده می شود ، تشخصی ست که نویسنده از پیش  اندوخته بوده ، یعنی زمانی که با همان مجلات اخ و تف به دیگران معرفی می شده است .

وبلاگ ظرف هرچه که باشد ،ظرف ادبیات داستانی وشعر ورمان نیست . کسانی که به من خرده گرفته ومرا کوته فکر دانسته اند ، خودشان چند داستان روی کاغذ خوانده اند ؟ چند داستان توی وبلاگ ودر این میان از کدام یک بیشتر آموخته اند وکدام یک بیشتر اثر گذار بوده ؟ گمان می کنم حرف آن دوست  جالب باشد که می گفت داریم سعی می کنیم تا ببینیم با وبلاگ چه می توان گفت . حرف خوبی ست اما دوستان خوب من مواظب باشید در غیبت مجلات جدی ادبی ، این ته مانده ی ادبی هم از دست نرود که تاثیر جهان مجازی بر داستان وشعر امروز به راحتی قابل درک است .

+ نوشته شده توسط مرتضا خبازیان زاده(م.ایلنان) در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 0:3 |

روزی روزگاری در این سرزمین٬مانندهر جای دیگر جهان در کنار انبوه مجلات رنگارنگ٬مجله های جدی ادبی نیز چاپ و منتشر می شد.مجلاتی که به قاعده مدیر مسئولی داشتند و سردبیری یا شورای تحریریه.مجله رنگ و بوی خاص خود را داشت وگاه ایده ی روشن سیاسی .اما هر چه بود در اولین شماره ی مجله حداقلی برای ارزش تکنیکی آثار قابل چاپ تعریف می شد.از آنجا که این مجلات با تیراژ متوسط ۲۵۰۰۰ نسخه چاپ و توزیع می شدند٬علاقه مندان به ادب را تا حد زیادی راضی و قانع می کردند و بهترین روزها٬آن روزهایی بود که می شد مجلات جدی ادبی را شمرد و یک دست را مشت کرد.

آن مجلات وابسته به آثاری بودند که از مخاطب می رسید و از میان مخاطب عام برخی قلم را در دست محکم تر گرفته و جدی تر می نوشتند.مخاطب علاوه بر این که مجله ی مورد نظر خودرا انتخاب می کرد٬برای این که اثرش چاپ شود ٬سعی می کرد به حداقل تعریف شده توسط مجله ی دلخواهش دست یابد و در سوی دیگر آن مجلات اگر می توانستند دوستی ها و دشمنی ها را کنار بگذارند٬جریان ساز می شدند یا بر شرایط روز اثر گذار.

در دفتر آن مجلات٬ زیر میز سردبیر سطل زباله ای -مثالی- بود که علاوه بر فیلتر سیگار ٬با کاغذهای باطله پر می شد.با هر کاغذی که به سطل انداخته می شد -جدای از ناسازگاری سیاسی- ٬می شد فرض کرد که نویسنده ی نوقلم مجبور است برای اینکه اثرش کنار گذاشته نشود٬تمرین نوشتن را مکرر کند تا زمانی برسد که سردبیر نتواند آثار بعدی آن نویسنده ی را کنار بگذارد.آن وقت نویسنده خیالش راحت بود که اثرش در تیراژی قابل توجه چاپ شده و به منظری شایسته می نشیند و او می تواند پس از این در انتظار دیده شدن و نقد شدن باشد.

آن حداقل کیفی تعریف شده ٬هرچه که بود با قلم زنی منتقدینی چون براهنی و گلشیری و دیگر بزرگان پررنگ می شد و داستان ها و شعر ها چنان که می باید به کارخانه های کلمه سازی تبدیل می شدند و زبان نفس می کشید.آدینه ٬ دنیای سخن ٬ گردون ٬ مفید ٬ تکاپو و حتا ادبستان و سوره و...یعنی طیفی از مجلات که هر یک خاستگاه های فکری مختلف را پوشش می داد.اما حالا دیگر هیچ مجله ی جدی ادبی نیست.بعضی ها به محاق تعطیل خود خواسته رفتند و برخی دیگر حکم تعطیل گرفتند.

حالا وبلاگ وسیله ای دم دست برای نوشتن و عرضه کردن است . اما تفاوت های نوشتن در وبلاگ و مجلات جدی ادبی بدیهی و روشن تر از آن است که بتوان توضیح داد.حالا دیگر از آن سطل کذایی خبری نیست و هر متنی با هر کیفیتی به عرصه می نشیند و کسی نیست تا نویسنده ی تازه کار را راهنمایی کند که نویسنده  تمرین و نوشتن مکرر را بر خود فرض بداند.این شرایط برای داستان نویس ها و منتقدین و شاعران یکسان است و تنها کسانی که برای دل خود متن ادبی می نویسند و کاری به دنیا و آخرت ندارند از شرایط موجود بهره مند می شوند.آن ها می توانند هر چه می خواهند بنویسند و البته کسی نیست که بخواهد انگشت روی یک متن ادبی بگذارد و نقدش کند که اگر قرار بر نقد باشد که داستان همان است که در بالا گفته شد.

نویسنده ای را می شناسم که در طول یک سال ٬یک رمان و بعد از آن کتابی در مدیریت عمومی ترجمه کرد و علاوه بر داستان هایی که برای خود می نوشت - که جایی برای چاپ آن ها وجود نداشت- دو کتاب هم در ادب کهن تالیف و جمع آوری کرد.روزی از روزها تصمیم گرفت وبلاگی طراحی و داستان هایش را در آن عرضه کند.شروع کار بد نبود٬خوانده شدن توسط دیگران ٬ نویسنده ی ما را به شوق آورده بود اما وقتی وبلاگ راه اندازی شد تعداد بازدید کننده ها دلسرد کننده بود.دوستی به نویسنده پیشنهاد کرد که وبلاگش را به دیگران معرفی نماید.نویسنده نشست و یک جفت دستکش آهنی -کفش آهنی؟؟!- به دست با دکمه های کیبورد خودش را این جا و آن جا برد و نظر داد.او برای نظر دادن به مطلب دیگران باید وقت می گذاشت تا نظری در خور دهد - آنهم اغلب برای داستان ها و شعر هایی که فاقد ارزش نقد بود- که نویسنده ی مطلب هم به وبلاگ او بیاید و مطلب او را بخواند. این بود که ناگهان وقت نویسنده صرف معرفی خود از راه نظر دادن به نوشته های دیگران می شد و جالب اینکه در این پهنا از هر قماش مستوره ای حاضر بود.شعر ٬ داستان کوتاه ٬ داستان دنباله دار!٬ نقد فیلم ٬ نقد وبلاگ و رنگاژه و سیاست و فوتبال و ...ای داد بی داد... مخالفت ٬ موافقت ٬ طنز ادبی ٬ طنز سیاسی و...جنگل مولایی که دایناسورهای عهد عتیق در کنار شاپرک ها و پروانه های تکامل یافته ی قرن های بعدبه سازگاری در کنار هم بودند.

درست یک سال گذشت . کتاب مدیریت عمومی زیر چاپ است و رمان ترجمه شده آخرین مراحل فنی قبل از چاپ را می گذراند ولی متون کهن در انتظار فرصتی هستند که از لابلای نوشتن در وبلاگ به دست آید تا جمع بندی شوند.در این یک سال نویسنده فقط و فقط برای وبلاگ نوشت و به وبلاگ های دور و نزدیک رفت و نظر داد و جز آن نه داستانی ٬ نه ترجمه ای و نه چیز دیگری.

اعصاب ها خراب است. دل ها گرفته و غمگین است و نگاه ها پژمرده و دست ها ساکن. نویسنده اگر ننویسد ٬ اگر نتواند که بنویسد و اگر آن چه که می نویسد لااقل خودش را راضی نکند ٬ روحیه اش را از دست خواهد داد و دنیا بر او آوار می شود ٬ مثل نقاشی که نتواند نقاشی کند و نوازنده ای که نتواند ساز بزند و مجسمه سازی که خشک شده باشد ٬ عینا مجسمه.وبلاگ اعصاب نویسنده ها و شاعران و منتقدان پا در راه را خرد کرده و نویسنده های با سابقه در وبلاگ هایشان دارند غرق می شوند و خروجی آن ها نسبت به زمانی که وبلاگ وجود نداشت بسیار اندک شده است.

من منتظرم ٬ هنوز منتظرم و مثل احمق های بکت دارم به عمق جاده نگاه می کنم که ببینم کسی پیدا می شود که در این وانفسای خطرناک ٬ دست از جان و مال و آبرو بشویدو عاشقانه مجله ای جدی راه اندازی کند؟

نکته مهم : خوبی های وبلاگ را البته می دانم ٬ اینجا از آن پنجه ی قوی اش گفتم که گلوی ادب خلاقه را گرفته است و با خونسردی محض ٬فضای ادبی وبلاگ ها به بنگاه های دوست یابی تبدیل شده است.

+ نوشته شده توسط مرتضا خبازیان زاده(م.ایلنان) در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 21:1 |