هر نويسندهاي را ميتوان نشسته درمركز مثلثي فرض كرد كه سه راس مثلث استعداد هنري،اطلاع از تاريخ هنرمربوط و توانايي بكارگيري تكنيك هستند.بديهي است كه كسي به سراغ هنر ميرود كه استعداد هنري داشته باشد و درصورتي ميتواند اثري درخور توجه خلق كند كه علاوه بردانستن تاريخ هنر مربوطه به تكنيك ارائهي هنر هم مسلح باشد.
نويسنده در طول نوشتن و ارائهي آثارش درمييابد كه ارزش هريك از رئوس چقدر است و درچه صورتي كداميك از آنها بر دوراس ديگررجحان دارد.از اين سه راس وضعيت و كاركرد تكنيك بسيار جالب توجه است.نويسندهاي كه پيش از اين دريافته كه بدون تكنيك بهترين حرفهايش هم چندان بهدل نمينشيند –كه ارزش اثر،مستقيم وبيواسطه با تكنيك بكار رفته درآن تعيين ميشود- به فراگيري و تقويت تكنيك مصمم ميشود.فرض براين است كه نويسنده در هر مرحله از كشف جنبههاي تكنيك يا ديگر ويژگيهاي بيروني پيوسته به خلق و ارائهاثرمشغول بوده است.او لحظاتي را پشت سر گذاشته كه عدم توازن جهان را با ارائهي اثرش به توازن برگردانده است و در تمام اين آثار تعهد به ذات هنر به سهولت قابل درك است.
اثر هنري از تركيب به نسبت سه راس مثلث شكل ميگيرد اما اگر استعداد هنري را –به تقريب- ثابت بدانيم،چيزي شبيه تاريخ هنر،تكنيك ارائه ثابت نيست و با افزايش تجربهي هنرمند تسلط او بر تكنيك هم بيشتر ميشود.
حالا ديگر مخالفان اين ايده خيلي كم شدهاند كه تكنيك قادر است محتوا آفريني كند اما همين تكنيك ميتواند به چالهي مرگباري براي نويسنده -هنرمند- تبديل شود.نويسندهاي كه بر تكنيك تسلط يافته كم كم خود را ازديگر ويژگيهاي شكل گيري اثر بينياز ميبيند وصرفاً به دليل قدرت بكارگيري تكنيك،دست به خلق و ارائهي آثاري هنرمندانه ميزند –ونه آثاري هنري- آثارهنرمندانه آثاري هستند كه قبل ازاين كه نشان دهندهي جنبههاي گوناگون مترتب براثرباشند،نشان دهندهي تسلط برتكنيك هستند.دراين آثارديگر از آن شور و جانمايهي حسي خبري نيست و گويي اين آثاربه اين قصد نوشته شدهاند كه نويسنده همچنان در عرصهي ادب و هنر حضور داشته باشد و تلخ اين كه آن اتفاقات ناگواري كه گهگاه درعالم آفرينش اتفاق ميافتد –سرقت كل يا بخشي از اثروياسرقت سوژه- ريشه در اين موضوع دارد.
شايد بتوان گفت بهتر است تسلط هنرمند بر تكنيك چنان اندك اندك و آرام ممكن شود كه در اين بين هنرمند در هر مرحله از رشد تكنيكي خود،اثري ارائه دهد تا رسيدن به سطحي كه هنرمند را بينياز ازجنبههاي حسي اثر كند به تعويق افتد.چه بسيار وقتها كه با آثاري روبهرو ميشويم كه از تكنيك بكار رفته درآن حيرت ميكنيم و درمقابل از فقدان حس هنري –وبه نوعي مهمترين ويژگي اثر هنري- غمگين ميشويم.
اين است كه ميتوان به اين نكته توجه كردكه آيا ناتمامي در تسلط بر تكنيك به نفع هنرمند نيست؟چقدر دشوار خواهد بود كه هنرمندي درطول تسلط گام بهگام برجنبههاي تكنيكي هنر خود بتواند روح هنرمندانه را نيز در خود تعالي بخشدوگرنه دردناك است كه هنرمند به مرگي زودرس دچار شود وآنهم مرگي ناشي از تسلط بر تكنيك.ميتوان اطمينان داشت كه از اين مرحله به بعدبراي خود هنرمند هم تلخ است كه آثاري عرضه كندكه درذهن خود نيزبه نسبت آثار اوليهاش فاقد روح هنرمندانه باشد.
كاش هنرمندان ما نسبت به اين مرگ زودرس آگاه باشند تا به موازات افزايش توان تكنيكي خود حتا براي لحظهاي از پرورش روح هنرمندانه غافل نشوند.
