<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>طومار شرزین</title>
<link>http://mimilnan.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 04 Aug 2009 20:37:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شرزین در محاصره </title>
<link>http://mimilnan.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>
&lt;link rel=&quot;File-List&quot; href=&quot;file:///C:\DOCUME~1\MORTEZA\LOCALS~1\Temp\msohtml1\01\clip_filelist.xml&quot; /&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:WordDocument&gt;
  &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;
  &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;
  &lt;w:PunctuationKerning/&gt;
  &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;
  &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;
  &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;
  &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;
  &lt;w:Compatibility&gt;
   &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;
   &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;
   &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;
   &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;
   &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;
  &lt;/w:Compatibility&gt;
  &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;
 &lt;/w:WordDocument&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0in;
	margin-bottom:.0001pt;
	text-align:right;
	mso-pagination:widow-orphan;
	direction:rtl;
	unicode-bidi:embed;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:595.3pt 841.9pt;
	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in;
	mso-header-margin:.5in;
	mso-footer-margin:.5in;
	mso-paper-source:0;
	mso-gutter-direction:rtl;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;...گفته اید همه یکسانند ، و اگر مردان شمشیر زنند و
زنان دوک نشین از آن روست که آنان مشق شمشیر می کنند و اینان مشق دوک . گفته اید
این ها همه از ممارست است و نگفته اید ناشی از ذات خلقت ( فریاد زنان ) درست است ؟
&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شرزین
: آری&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;این ها همه از تمرین است ؛ جلاد
تمرین سربریدن می کند و تیر انداز تمرین تیر اندازی ، کفاش بسیار کفش می دوزد تا
استاد شود و رسٌام همین گونه ،اگر دستی را ببندی بی هنر می ماند و این گناه از آن
دست نیست گناه آنست که تمرین بستن کرده . و شما بسیار تمرین می کنید&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد &lt;span&gt; &lt;/span&gt;، شما که اینک بر خون من دلیرید ، و بسیاری
تمرین نیزه می کنند تا شما را که تمرین فریاد می کنید بر من چیرگی دهند و من تمرین
مرگ می کنم . &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr size=&quot;2&quot; width=&quot;100%&quot; /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بخشی
از گفتگوی شرزین در محاصره ی بزرگان&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;این
روزها تمرین چه می کنیم ما ، تمرین چه می کنید شما ؟ &lt;/font&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 20:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mimilnan&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
<guid>http://mimilnan.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه کسی جای چه کسی نشسته؟</title>
<link>http://mimilnan.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود،دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت.در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست.قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟نه آقای رییس،خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چرخ دنیا خوب نمی چرخد و به نظر می رسد که عده ای جای عده ی دیگر نشسته اند و به قول عمران صلاحی &quot;حالا حکایت ماست&quot;.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 24 Apr 2009 16:35:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mimilnan&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
<guid>http://mimilnan.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آه تمام نیم فاصله ها هفتان را گرفت</title>
<link>http://mimilnan.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تا همین چند روز پیش، هفتان میان ما بود،بی‌هیچ فاصله‌ای.هر وقت می‌خواستیم از آخرین اخبار هنری و فرهنگی باخبر شویم کافی بود یکی دوبار کلیک کنیم و گاهی که می‌خواستیم تحلیلی،نقدی بخوانیم با همان کلیک‌ها به آن‌چه می‌خواستیم می‌رسیدیم و به اموات آقای شکراللهی و دیگر دوستان هفتانی رحمت می‌فرستادیم که در این وانفسای فقر مجلات ادبی،هفتان یک‌تنه در معرض ایستاده بود و چه خدنگ؛فاصله‌ای نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز هم که هنوز است بعضی سایت‌های خبری و تحلیلی از دست‌رس بیرون است. کلیک که سهل است حتی اگر پشت کامپیوتر را هم باز کنیم نمی توانیم به این سایت‌ها برسیم؛فاصله بسیار است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا چند روزی است که علاوه بر اموات آقای شکر اللهی و دیگر دوستان هفتانی،اموات کسان ناپیدایی که فیلترشکن‌ها را می سازند مشمول رحمت بسیار است و خدا را شکر که این فیلترها رایگان به دست ما و خلق خدا می‌رسد و مهم هم نیست که بعضی از این فیلترها از همان اول خودشان فیلتر شده‌اند.با این همه الحق که بعضی‌ها کارشان درست است و پیوسته مشغول به‌روز رسانی فیلترهایی هستند که فیلتر شده یا می‌شوند. رحمت واسعه به این دوستان گم‌نام هم می‌رسد البته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح روزی که لینک‌های هفتان را گوشه‌ی وبلاگ ندیدم خیال می‌کردم باید بروم به صفحه‌ی بلاگفا و تنظیمات را چک کنم.تنظیمات را چک کردم اما فایده‌ای نداشت. در ضمن از خیال هفتمم هم نمی‌گذشت که هفتان فیلتر شده باشد اما شده بود،با همان عبارت آشنا که این سایت مسدود شده‌است و اگر اشتباهاً نشده است روی گزینه‌ی پایین کلیک کنید تا بشود.فکر می‌کردم به این‌که آیا واقعاً ممکن است کسی از این که هفتان فیلتر نشده است ناراحت شود و بخواهد گزینه‌ی پایین را کلیک کند؟اگر هست،او کیست؟چگونه فکر می‌کند؟اصلاً به چه فکر می‌کند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند لحظه به نقطه‌ی نامعلومی خیره شدم و نمی‌توانستم قیافه‌ی غم‌زده‌ی آقای شکراللهی و دوستان هفتانی را از ذهنم بیرون کنم.شاید حتی خیال هم کرده باشم که آقای شکراللهی را می‌بینم که دارد به آن کسی که دستور فیلتر شدن هفتان را داده، می‌گوید که :بابا،خوش انصاف،ما که تا جایی که زور داشتیم ملاحظه می‌کردیم.الحق که منظره‌ی تلخی بود.ناگهان یادم آمد که کسی لطف کرده و برایم چند فیلتر شکن فرستاده.به سرعت مشغول شدم،اولی فیلتر بود،دومی هم همین‌طور و سومی و چهارمی…بله،درست است،یکی از فیلترها، فیلتر نبود و هفتان را بازکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صفحه‌ی اصلی هفتان روبه‌رویم بود که مثل گذشته چسبیده و بی‌فاصله نبود و درعین حال فاصله‌ی چندانی هم نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیم‌فاصله … نیم‌فاصله …&lt;I&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Jan 2009 01:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mimilnan&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
<guid>http://mimilnan.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیوتن،نقطه ی رهایی ادبیات جنگ  </title>
<link>http://mimilnan.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اگر چه جنگ هشت ساله به چهار دوره قابل تقسیم است – 1) دوره‌ی اولیه‌ی پیش‌روی عراق 2) دوره‌ی بازپس‌گیری زمین‌های جنوب 3) دوره‌ی استراتژی دفاع متحرک عراق 4) دوره‌ی قدرت‌گیری مجددعراق – اما جنگ به عنوان واقعیتی یگانه و مهیب تملم ارکان سیاسی و اجتماعی را تحت تاثیر قرار داه‌بود. اگر در اوج جنگ آثاری لازم بود که برای تهییج مردم عرضه شود، پس از پایان جنگ و آغاز دوره‌ی بازسازی ادبیات جنگ به ذات خود نزدیک‌تر و اندک اندک پهناور شد و توانست به عنوان شاخه‌ای ادبی تناور شود . نویسندگان بسیاری در ادب جنگ طبع آزمایی کرده‌اند ، از نویسندگان مخالف جنگ گرفته تا موافقان که در نهایت به عنوان نویسنده‌ی ادبیات جنگ شناخته‌شدند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن‌چه شایسته‌ی دقت نظر است این‌است که ادبیات جنگ نتوانست چنان‌که باید هم‌پای دیگر نحله‌های ادبی رشد کند و سال‌ها طول کشید تا ادبیات جنگ توانست از دایره‌ی تنگ سفارش‌ها و خاطره‌نویسی‌ها بیرون آید .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مساله این‌است که اگر هر نویسنده‌ای به دلیل زیستن در اجتماع از آبشخور لازم برای پرداختن به مضامین اجتماعی و سیاسی بهره مند است اما ادبیات جنگ به شدت درگیر مساله‌ی شناخت بوده و هست و تنها کسانی می‌توانند درین عرصه به تمام لایه‌های ادبیات جنگ دسترسی داشته‌باشند که به نوعی – هرچند رقیق و سطحی – واقعینت فیزیکی جنگ را تجربه کرده‌باشند . در صورت همین تجربه است که نویسنده به انبوهی از واژه‌ها و توصیفات جاندار معطوف به واقعیت فیزیکی نبرد مسلح می‌شود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نخستین اتفاق مهمی که درین عرصه رخ داد شکل‌گیری مراکز جمع‌آوری و حفظ اسناد جنگ بود . این مراکز علاوه بر مجموعه‌‌ی وصیت‌نامه‌ها آثار گفتاری و نوشتاری به جا مانده از شهدا را نگهداری کرده و در صورت لزوم در اختیار نویسندگان و مولفان می‌گذاشتند تا به قالب ادبیات درآید .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از سوی دیگر برگزاری کنگره‌های یادمان شهدای استان‌ها انگیزه‌ی قدرتمندی ایجاد کرد که هریک از این مراکز خاطرات سرداران و دیگر شهدای خود را منتشر کنند و این‌چنین بود که مسابقه‌ای پنهانی بین مراکز حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس شروع شد . هریک از این مراکز نویسنده‌هایی در اختیار داشتند که خاطرات شهدا و وقایع جنگ را بازنویسی کنند و نویسنده‌ها قلم‌ها فرسودند . آن‌چه اتفاق افتاد افزایش حجم کمی خاطرات بازنویسی شده بود اما کیفیت چندانی وجود نداشت و این آثار تنها به ضرب اهدا و یا فروش با تخفیف بسیار به مخاطبین عرضه می‌شد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس از آن متولیان ادبیات جنگ به این فکر افتادند که از زندگی سرداران رمان هم نوشته‌شود و دوباره سراغ &quot;سفارش &quot;رفتند . آن‌ها نمی‌دانستند چیزی که با سفارش نوشته می‌شود نخواهد توانست با ادبیات مستقل و خلاقه هماوردی کند . این‌است که هیچ‌یک از این رمان‌ها – که تعدادشان بسیار زیاد است – به جز در جشنواره‌های مخصوص به خود ، نتوانستند راهی به مخاطب جدی باز کنند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نویسنده‌هایی هستند که هنوز هم برای نوشتن ادبیات با رنگ و بوی جنگ به همان حال وهواها وابسته‌اند .این نویسنده‌ها نمی‌توانند جنگ را از دریچه‌ی عموم ببینند و به همین دلیل با وابستگی به مراکز حفظ اسناد رمانی خلق می‌شود که درآن در بر پاشنه‌های کهن می‌گردد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما &quot;بیوتن &quot; به‌زعم من نقطه‌ی رهایی ادبیات جنگ است . رزمنده‌ای که هشت سال جنگ را در شخصیت خود نهفته‌دارد ، برای نشان دادن سابقه‌ی جنگی‌اش نیازی به ابراز صریح آن‌چه‌رفته نیست . از این منظر بیوتن مستقل ازآن اسناد خانه‌های پروپیمان است و عناصر داستانی را در متن اجتماع – و این‌جا رابطه با جهان دیگر ، مهاجرت – جستجو می‌کند . در واقع شخصیت رزمنده با همان گذشته‌ی مالوف اگرچه درگیر شهادت و در عین‌حال دگردیسی و پس‌گردی معیار دربازماندگان و میراث‌خواران جنگ است اما پذیرفته‌است که اگر قراراست جنگی وجود داشته‌باشد ، این جنگ خیلی خیلی صورتی انسانی دارد ؛ جنگ بر سر  موجودیت انسان و عشق انسانی .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن‌چه بیوتن را برای من ارزش‌مند می‌کند جرات گام‌زدن در اطراف مرزهای ممنوع است از اگرچه از مرزها نمی‌گذرد اما به تماشا گذاشتن رزمنده‌ی تنها که زیر دیدگان افطار کردگان ، سکه‌های بیست‌و پنج سنتی را از زمین جمع می‌کند و توی پارکومترها می‌اندازد بسیار تلخ و در عین‌حال دلنشین است . حالا من حداقل به خودم تبریک می‌گویم که بعد از مدت‌ها با ادبیات جنگ روبرو شده‌ام . با ادبیاتی که ادبیات است و می‌تواند با دیگر کتاب‌های خلاقه رقابت کند و اگر به خاطره‌ی شهدا وابسته‌است ، این وابستگی را فریاد نمی‌زند . &lt;/P&gt; </description>
<pubDate>Sun, 11 Jan 2009 13:35:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mimilnan&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
<guid>http://mimilnan.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کافه پیانو، ایستاده برشکاف و قهوه نوازی</title>
<link>http://mimilnan.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;این سخن که فاصله بین عوام و روشنفکران زیاد است و روز‌به‌روز زیادتر هم می‌شود، سخنی به گزاف نیست.کافی‌است به آثاری که برای مخاطب عام آفریده می‌شود نگاه کرده و با آثار روشنفکرانه مقایسه کنیم.مصداق‌ها فراوان است اما آن‌چه که بین همه‌ی آثاری که برای مخاطب عام آفریده می‌شود مشترک است، همانا منطق رقیق حاکم بر اثر و فقدان سطوح تاویل پذیر است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از آنجا که فکر کردن و اندیشیدن موهبتی‌است که به آسانی به‌دست نمی‌آید،از جمله ویژگی‌های عوام، دوری از تفکر و به همین قیاس آثار عوامانه،بی‌نیاز از آن سطح اندیشه‌ای است که برای ره‌یافتن به پیچیدگی‌ها و لایه‌های پنهان آن نیاز به عرق‌ریزی روح باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روشنفکران به دلیل ماهیت حوزه‌های اندیشه و با نظر به چگونگی و وسعت مطالعات خود دم‌به‌دم افق‌های جدید را کشف می‌کنند که همین کشف آنان را از عوام دورتر و دورتر می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کسانی که برای مخاطب عام می‌نویسند،پیش از نوشتن خیال خود را از بابت مخاطب آسوده کرده‌اند و در عین حال می‌دانند که آثارشان مقبول منتقدانی که چشم و دل به آثار خلاقه‌ی روشنفکرانه دارند نمی‌افتد.گاهی البته اثری از این دست –به دلایل مختلف- از سطح عام جدا شده و توجه منتقدان را به‌خود جلب می‌کند.برای مثال می‌توان به بامداد خمار اشاره کرد که برخی نگاه مثبت به آن داشتند و گروهی نگاه‌شان به این اثر چنان بود که بامداد خمار نتوانسته حتی به آستانه‌ی رمان برسد که زنده‌یاد گلشیری این نظر را به صدای بلند فریاد زد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شکاف بین آثار روشنفکرانه و آثاری که برای مخاطب عام نوشته می‌شود چنان وسیع و عمیق است که مخاطبین هریک از این آثار، رویکردی منفی به آثار طیف دیگر دارد.آثاری که برای عوام نوشته می‌شود از اقبال تیراژ برخوردار است و درمقابل،آثاری که شاخصه‌های خلاقه را درخود نهفته دارد همان است که درنهایت به حافظه‌ی ادبی این خانه،این زبان خواهدرفت وبرای نسل‌های بعد محفوظ خواهد ماند.مثلاً کدام یک از آثار ر.اعتمادی به عنوان دستاورد ادبی در حافظه‌ی منتقدان و علاقه‌مندان جدی ادبیات مانده‌است و در عین حال کدام‌یک از آثار خلاقه توانسته‌است به تیراژی مانند بامداد خمار دست‌یابد؟باید چند دهه می‌گذشت تا مجموع تیراژ &quot;عزاداران بیل&quot; و &quot;شازده احتجاب&quot; با تیراژ چهار ساله‌ی بامداد خمار قابل مقایسه باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما یک دسته آثار ادبی به طرز عجیبی متمایز از هر دو گروه هستند و در عین حال با هر دو گروه مرزهای مشترک دارند و همین اشتراک دوسویه ناب‌ترین ویژگی منحصر‌به‌فرد این آثار است.آثاری که خدنگ بر همان شکاف عمیق ایستاده‌اند.آثاری که در فرم و ساختار چنان بدیع و محکم‌‌اند که منتقدان و خواننده‌های جدی ادبیات را خوش می‌آید و هم‌زمان چنان سهل و ساده –در لایه‌های اولیه- به نظر می‌رسند که مخاطب عام می‌تواند کتاب را به‌دست بگیرد و از آن لذت ببرد.این آثار به دلیل غنای ساختاری حامل لایه‌های معنایی هستند و خواننده را گام‌به‌گام به عمق و لایه‌های دیگر هدایت می‌کنند.می‌توان گفت همین آثار هستند که به‌خوبی وظیفه‌ی خطیر روشنفکری را به انجام می‌رسانند از آن رو که خواننده‌ی عام در اثر، آن مایه اشتراک با درک و فهم خود می‌یابد که داستان را دنبال کند و اثر،نکته‌هایی برای دقت و درکی در همان سطح به او عرضه می‌کند تا مخاطب عام گامی به جلو حرکت کند.می‌توان اطمینان داشت که اگر مخاطب عام پیوسته با این آثار مواجه شود به سرعت از آثار صرفاً عوامانه دل‌زده شده و به سوی آثار جدی ادبی کشیده خواهد شد.شاید اگر تعداد این آثار بیش‌تر از این بود که هست،می‌توانستیم امیدوار باشیم آثار جدی ادبی بالاخره به تیراژی درخور توجه دست خواهدیافت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کافه پیانو از نگاه من چنین است.نویسنده توانسته است برهمان شکاف عمیق بایستد و از این نظر کافه پیانو در ردیف آثاری چون سووشون و جای خالی سلوچ قرار می گیرد که از یک‌سو لایه‌هایی در اثر هست که رمان را به‌آسانی تا حوزه‌ی روشنفکری بر‌می‌کشد و ساده و صریح بودن موجب می‌شود که خواننده‌ی عام بتواند رمان را به سادگی دنبال کرده و از آن لذت ببرد.با ایستادن بر آن شکاف است که هم منتقدان به کتاب نظر دارند و هم خواننده‌ی عام وقتی کتاب را زمین می‌گذارد شاید برای نخستین بار به نقطه‌ای خیره می‌شود تا طعم غریب تجربه کرده را مزمزه کند،طعمی که پیش از این هرگز نچشیده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با همین مختصر می‌توان گفت کافه پیانو یکی از مهم‌ترین آثار حال حاضر ادبیات خلاقه است و حرف درباره‌ی فرم و ساختار آن بماند برای مجالی دیگر و باقی بقا.&lt;I&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 23:33:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mimilnan&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
<guid>http://mimilnan.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نویسندگی و میان مایگی </title>
<link>http://mimilnan.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دراین نوشته قبل از هر سخنی باید منظور ازتجربه‌ی ذهنی و تجربه‌ی عینی روشن شود.تجربه‌ی عینی همان است که آن را زندگی می‌کنیم،از دالان زمان می‌گذریم و پیرمی‌شویم.تجربه‌ی ذهنی اما مستقل از زمان است و چنان‌که خاصیت ذهن است می‌توان درزمان حرکت کرد،درمکان تصرف کرد و در نهایت تجربه‌ی ذهنی را به‌خاطر سپرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدیهی است که مصالح نوشتن برای نویسنده در ذات زندگی نهفته است و هر زندگی،زندگی هر انسانی آن‌چنان غنی از حوادث و رویدادها و تحولات است که می‌تواند دست‌مایه‌ی نوشتن باشد و نویسنده کسی است که می‌تواند از دل تجربه‌های خود با دخل و تصرف در ترتیب حوادث و آنات زمان،اثری هنری خلق کند چراکه می‌دانیم بدون این دخل و تصرف نمی‌توان عین‌به‌عین زندگی را به صفحه‌ی کاغذ برد و رمان آفرید. حتی در واقع‌گراترین آثار هم نویسنده با دمیدن روحی هنرمندانه اثر هنری را خلق می‌کند و گرنه هرکس که سواد نوشتن داشت می‌توانست با اتکا به حافظه،زندگی خود را روایت کند و همین است که زندگی نامه‌ها آثاری هنری نیستند و بگذریم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نویسنده هم مانند دیگران زندگی منحصر‌به‌فردی دارد و رویدادها را بار اول از دریچه‌ی درک خود عبورداده و تجربه می‌کند،آن‌گاه از دریچه‌ی احساس خود گذرانده و اثری هنری پدید می‌آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اکنون می‌توان دست به تقسیم‌بندی تلخی زد.گروهی –بسیاری- هرگز نمی‌توانند از مجموعه‌ی تجربیات خود اثر هنری خلق کنند و عده‌ای –انگشت‌شمار- هستند که می‌توانند دم‌به‌دم از تجربیات خود و &quot;دیگران&quot; استفاده کرده و آثار هنری متنوع خلق کنند و گروهی در میان این دو دسته ایستاده‌اند.گروه سوم آن‌قدر به تکنیک نوشتن مسلح است که می‌تواند از تجربیات خود استفاده کرده و حداقل یک اثر &quot;در‌خور&quot; عرضه کند. این دسته که درصد بسیار بزرگی از اهل نوشتن را تشکیل می دهند پس از آن‌که مصالح اندوخته از یک عمر زندگی خود را مصرف کردند ،برای نوشته‌ی بعدی دچار کمبود تجربه می‌شوند و چون به‌دشواری می‌توانند به‌نسبت گروه دوم از تجربه‌ی دیگران استفاده کنند اثر یگانه‌ی خود را تکرار می‌کنند و با تغییر نام‌ها و مکان رویداد‌ها اثر خود را دوباره بازنویسی می‌کنند.آثار این گروه از این نظر قابل تحمل است که می‌توان هراثر را ورسیونی از اولین اثر فرض کرد و به‌نسبت آثار یا اثر پیشین مقایسه کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تفاوت این دو نوع نوشتن – نوشتن گروه دوم و نوشتن گروه سوم -  در تجربه‌ی ذهنی نهفته است. نویسنده کسی است که تجربه‌ی عمیق ذهن را با شنیده‌ها و دیده‌هایش از تجربیات دیگران چنان درونی می‌کند که پس از چندی گویی خود آن را به‌عین تجربه کرده است و به همین دلیل می‌تواند اثری بسیار متفاوت از اثر یا آثار قبلی عرضه کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از زبان نویسنده گروه دوم است که می‌شنویم برای نوشتن رمان &quot;تحقیق&quot; کرده است و گرنه نویسنده‌ی گروه سوم نیازی به تحقیق ندارد به این دلیل روشن که نمی‌تواند نتیجه‌ی تحقیق را،تجربه‌ی ذهنی خود دانسته و پس از عبور از دریچه‌ی درون به اثر هنری تبدیل کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از همین زاویه می‌توان به آثار هنرمندان تک‌اثره نگاه کرد.هنرمند تک‌اثره همان است که با خود آن‌قدر صداقت دارد که می‌داند اثر دوم فاقد تجربه‌ی زیستن،فاقد عمق لازم است و به همان اولین اثر بسنده می‌کند و جالب است اگر جرات داشته باشیم که بپرسیم نکند علت برجسته بودن اولین رمان‌ها از برخی نویسنده‌ها،به‌نسبت آثاری که بعد عرضه کرده‌اند همین باشد؟که مصالح نوشتن را در همان اولین اثر مصرف کرده‌اند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظر می‌رسد که وقتی می‌شنویم &quot;هنرمند در تمام عمرش فقط یک اثر خلق می‌کند &quot; باید اندکی در مصداق‌ها دقت کرد . گروهی - بسیاری – چنین‌اند و عده‌ای نه . آیا نویسنده‌ای چون فاکنر تنها یک اثر خلق کرده‌است ؟ آیا خشم و هیاهو وحریم را می‌توان در طول هم قرار داد و گفت یکی ورسیون دیگری است ؟ قدرت به‌کارگیری تجربه‌ی ذهنی و ناتوانی در به‌کارگیری آن در نهایت به نویسنده‌ی کامل و نویسنده‌ی میان مایه منجر می‌شود . البته لازم است تفکیکی بین داستان کوتاه ورمان قایل شد چرا که در داستان کوتاه مصالحی که نویسنده در اختیار دارد می‌تواند دست‌مایه‌ی هزارها داستان کوتاه قرار گیرد و پیداست این شرط روشن که اگر بتواند به دقت از آن‌ها استفاده کند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; چقدر عجیب است که نویسنده‌ای در داستان کوتاه ، پس از ده پانزده داستان به تکرار مضمون برسد . به نظر می‌رسد چنین نویسنده‌ای برای نوشتن دلایلی فراتر از ذات نوشتن یا به بیان خلفی ، برای ننوشتن معذوریت‌هایی خاص و بیرون از حوزه‌ی الزام هنری دارد . مثلاً برای نویسنده‌ای که با کتاب یا با داستانی به مقبولیت می‌رسد، البته که دشوار است ناگهان پشت پرده‌ی ننوشتن رفتن و دردناک‌تر این که کسانی با &quot;به به&quot; و &quot;چه چه&quot; نویسنده را ترغیب به تکرار و تکرار کنند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن‌چنان که نویسنده‌ی باهوش می‌داند که خواننده کجا از خواندن خسته می‌شود باید بداند کجا به تکرار مولفه‌ها و ایماژها و روایت‌های خود رسیده‌است و بهتر است دیگر قلم را زمین بگذارد و دعا کند آثار دیگران از دالان‌های مجوز و نشر بگذرند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می‌گویند روزی در محضر سلطان محمود غزنوی نظامیان سرشناس گرد هم آمده بودند تا قدرت تیر انداختن با کمان را به رخ یکدیگر و سلطان بکشند . اما هیچ‌یک نتوانست به هدف بزند ووقتی خسته از مسابقه نشسته‌بودند و استراحت می‌کردند مردی از میانه برخاست که هرگز کمان به‌دست نگرفته‌بود . او با اولین پرتاب به هدف زد و وقتی سلطان و افسران بلند مرتبه با حیرت و تحسین نگاهش می‌کردند ، به سرعت کمان را زمین گذاشت و رخصت بیرون رفتن خواست . سلطان به وجد آمده پرسید : &quot;چرا می‌روی؟&quot; مرد گفت :&quot; می‌ترسم از من بخواهید دوباره به هدف بزنم &quot;. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 23:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mimilnan&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
<guid>http://mimilnan.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تسلط بر تكنيك و مرگ زودرس هنرمند</title>
<link>http://mimilnan.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هر نويسنده‌اي را مي‌توان نشسته درمركز مثلثي فرض كرد كه سه راس مثلث استعداد هنري،اطلاع از تاريخ هنرمربوط و توانايي بكارگيري تكنيك هستند.بديهي است كه كسي به سراغ هنر مي‌رود كه استعداد هنري داشته باشد و درصورتي مي‌تواند اثري درخور توجه خلق كند كه علاوه بردانستن تاريخ هنر مربوطه به تكنيك ارائه‌ي هنر هم مسلح باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نويسنده در طول نوشتن و ارائه‌ي آثارش درمي‌يابد كه ارزش هريك از رئوس چقدر است و درچه صورتي كدام‌يك از آنها بر دوراس ديگررجحان دارد.از اين سه راس وضعيت و كاركرد تكنيك بسيار جالب توجه است.نويسنده‌اي كه پيش از اين دريافته كه بدون تكنيك بهترين حرف‌هايش هم چندان به‌دل نمي‌نشيند –كه ارزش اثر،مستقيم وبي‌واسطه با تكنيك بكار رفته درآن تعيين مي‌شود- به فراگيري و تقويت تكنيك مصمم مي‌شود.فرض براين است كه نويسنده در هر مرحله از كشف جنبه‌هاي تكنيك يا ديگر ويژگي‌هاي بيروني پيوسته به خلق و ارائه‌اثرمشغول بوده است.او لحظاتي را پشت سر گذاشته كه عدم توازن جهان را با ارائه‌ي اثرش به توازن برگردانده است و در تمام اين آثار تعهد به ذات هنر به سهولت قابل درك است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اثر هنري از تركيب به نسبت سه راس مثلث شكل مي‌گيرد اما اگر استعداد هنري را –به تقريب- ثابت بدانيم،چيزي شبيه تاريخ هنر،تكنيك ارائه ثابت نيست و با افزايش تجربه‌ي هنرمند تسلط او بر تكنيك هم بيشتر مي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا ديگر مخالفان اين ايده خيلي كم شده‌اند كه تكنيك قادر است محتوا آفريني كند اما همين تكنيك مي‌تواند به چاله‌ي مرگباري براي نويسنده -هنرمند- تبديل شود.نويسنده‌اي كه بر تكنيك تسلط يافته كم كم خود را ازديگر ويژگي‌هاي شكل گيري اثر بي‌نياز مي‌بيند وصرفاً به دليل قدرت بكارگيري تكنيك،دست به خلق و ارائه‌ي آثاري هنرمندانه مي‌زند –ونه آثاري هنري- آثارهنرمندانه آثاري هستند كه قبل ازاين كه نشان دهنده‌ي جنبه‌هاي گوناگون مترتب براثرباشند،نشان دهنده‌ي تسلط برتكنيك هستند.دراين آثارديگر از آن شور و جان‌مايه‌ي حسي خبري نيست و گويي اين آثاربه اين قصد نوشته شده‌اند كه نويسنده هم‌چنان در عرصه‌ي ادب و هنر حضور داشته باشد و تلخ اين كه آن اتفاقات ناگواري كه گهگاه درعالم آفرينش اتفاق مي‌افتد –سرقت كل يا بخشي از اثروياسرقت سوژه- ريشه در اين موضوع دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شايد بتوان گفت بهتر است تسلط هنرمند بر تكنيك چنان اندك اندك و آرام ممكن شود كه در اين بين هنرمند در هر مرحله از رشد تكنيكي خود،اثري ارائه دهد تا رسيدن به سطحي كه هنرمند را بي‌نياز ازجنبه‌هاي حسي اثر كند به تعويق افتد.چه بسيار وقت‌ها كه با آثاري روبه‌رو مي‌شويم كه از تكنيك بكار رفته درآن حيرت مي‌كنيم و درمقابل از فقدان حس هنري –وبه نوعي مهم‌ترين ويژگي اثر هنري- غمگين مي‌شويم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اين است كه مي‌توان به اين نكته توجه كردكه آيا ناتمامي در تسلط بر تكنيك به نفع هنرمند نيست؟چقدر دشوار خواهد بود كه هنرمندي درطول تسلط گام به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گام برجنبه‌هاي تكنيكي هنر خود بتواند روح هنرمندانه را نيز در خود تعالي بخشدوگرنه دردناك است كه هنرمند به مرگي زودرس دچار شود وآن‌هم مرگي ناشي از تسلط بر تكنيك.مي‌توان اطمينان داشت كه از اين مرحله به بعدبراي خود هنرمند هم تلخ است كه آثاري عرضه كندكه درذهن خود نيزبه نسبت آثار اوليه‌اش فاقد روح هنرمندانه باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كاش هنرمندان ما نسبت به اين مرگ زودرس آگاه باشند تا به موازات افزايش توان تكنيكي خود حتا براي لحظه‌اي از پرورش روح هنرمندانه غافل نشوند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Nov 2008 22:03:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mimilnan&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
<guid>http://mimilnan.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان كوتاه</title>
<link>http://mimilnan.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;خطوط دست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوليو كورتازار - ترجمه ي بيژن مشكي&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ازيك نامه‌ي پرت شده روي ميز خطي مي‌آيد،در طول الواري از جنس كاج ادامه مي‌يابد و از يكي از پايه‌ها پايين مي‌رود.خوب كه نگاه كني،مي‌بيني خط در طول كف پاركت پوش ادامه مي‌يابد،از ديوار بالا مي‌رود و توي كپي يكي از نقاشي‌هاي بوشه مي‌چرخد،طرحي از شانه‌ي زني خم شده بر نيم‌كتي راحتي رسم مي‌كند،و در پايان از سقف اتاق بيرون مي‌رود و از زنجير برق‌گير توي خيابان پايين مي‌سرد.اين‌جا به خاطر سيستم حمل و نقل عمومي دنبال كردنش دشوار است،اما با اندكي دقت بيش‌تر مي‌تواني بالا رفتنش را از چرخ اتوبوسي پي بگيري كه در كنجي پارك شده است و آن را تا باراندازها مي‌برد.آن‌جا از درز جوراب نايلون رخشان موبورترين مسافر پايين مي‌آيد،به قلمرو خصمانه‌ي انبارهاي لباس وارد مي‌شود،مي‌پرد و مي‌لولد و راهش را چپ‌اندرقيچي تا بزرگ‌ترين بارانداز طي مي‌كند.در آن‌جا (اما ديدنش مشكل مي‌شود،فقط موش‌ها كه چهر دست و پا خود را بالا مي‌كشند آن را دنبال مي‌كنند) باز توي كشتي با موتورهاي غران مي‌پرد،از الوارهاي عرشه‌ي درجه‌ي يك عبور مي‌كند،به سختي از بالاي دريچه‌ي اصلي مي‌پرد و طول كابيني كه در آن مرد غمگيني كنياك مي‌نوشد و گوش به سوت وداع سپرده است از درز شلوار بالا مي‌رود،از اين طرف به آن طرف جليقه‌ي بافتني،به پشت آرنج مي‌لغزد و با آخرين فشار در كف دست راستي كه دارد بر گرد قنداق شش لولي مي‌پيچد پناه مي‌گيرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 15:00:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mimilnan&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
<guid>http://mimilnan.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه شغال </title>
<link>http://mimilnan.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;A class=thickbox href=&quot;http://s4.tinypic.com/30cn1us.jpg&quot; name=&apos;a woman&lt;br/&gt;&lt;a href=&quot;http://i36.tinypic.com/30cn1us.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;View Raw Image&lt;/a&gt;&apos; jQuery1221028770218=&quot;16&quot;&gt;&lt;IMG id=imgElement title=&quot;Click for a larger view&quot; src=&quot;http://i36.tinypic.com/30cn1us.jpg&quot; onload=resizeImg();&gt;&lt;/A&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;...ومن می خواهم زمانی طولانی به این تصویر نگاه کنم،نگاه کنم و سکوت کنم...آخر،می دانید،آن پسربچه من هستم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 21:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mimilnan&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
<guid>http://mimilnan.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> مارادونا و حرمله و کتاب های&quot;کافه پیانو&quot; و &quot;بیوتن&quot;</title>
<link>http://mimilnan.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند روز پیش مارادونا کتاب بیوتن دردست،روی صندلی پارک نشسته بود و به حرمله نگاه می‌کرد که با دو چشم میخ بر صفحات کتاب، کافه پیانو می‌خواند.چهار یگانه در کنار هم گرد آمده‌بودند و هریک از دیدن یکی دیگر خوشحال بود.درواقع هریک با یارخود سرگرم بود،  حرمله با کافه پیانو و مارادونا با بیو‌‌تن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ناگهان نفر ششم از راه رسید -هفته نامه‌ی شهروند امروز- و نفر پنجم دورتر ایستاده بود و نگاه می‌کرد -‌ مخاطب اثر ادبی- و معلوم نشد که چرا مارادونا از آمدن نفر ششم که اسم‌اش را شهروند می‌گذاریم خوشحال شد و قبل از این‌که حرمله متوجه شود شهروندی  دارد به جمع نزدیک می‌شود و بخواهد واکنشی نشان دهد،شهروند آمد و قاطی جمع شد؛او هم یگانه‌ی دوره‌ی خود بود.او در عصری چاپ می‌شد که هیچ مجله‌ی دیگری به پهناوری شهروند نبود و البته شهروند قبل از این‌که مجله‌ای ادبی باشد،سیاسی بود که صفحات بعد از صد را به ادبیات اختصاص می‌داد.گروه سیاسی دور از قدرت،از زبان شهروند حرف می‌زد.نکته این بود که اگر‌چه شهروند تریبون گروه سیاسی دور از قدرت است،آیا تریبون گروه ادبی دور از قدرت هم هست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حرمله به مارادونا گفت:الحال کافه بیانو قریب به جای حساس،اما لا...لا...لا دانست جروه ادبی بعید من القوه،انت قل نویسنده کدام؟به شیوه‌ی پست مدرن راوی در روایت دخالت می‌کند تا بگوید حرمله‌ی بیچاره می‌خواست بداند نویسنده‌های دور از قدرت چه کسانی را شامل می‌شود؟راوی به دخالت در متن ادامه داده و تمام گفتگو‌ها را به زبانی یک‌دست تبدیل می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مارادونا جواب داد:حیف که بیوتن هم رسیده به‌جای حساس وگرنه می‌گفتم که داستان برمی‌گردد به واژه‌ی ایدئولژی.شهروند خودش را قاطی کرد که حق با مارادونا است.این واژه‌‌‌ای است که آبتین اباذری در صفحه‌ی صدوچهل‌ودو آخرین شماره‌ی من آورده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حرمله در فکر فرو رفت و زیرلب گفت:یعنی همان داستان هنربرای هنر ویا هنر برای ایدئولژی؟اما آخر این سوال که بعد از مدرنیسم ماهیت خود را از دست داده‌است.مارادونا که به راحتی فکر حرمله را می‌خواند گفت:هه...خیال می‌کنی.تنها در این صورت است که می‌توان دغدغه‌ی دوران داشت.شهروند لبخند زد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حرمله نگاه سردی به شهروند انداخت و مشغول خواندن کافه پیانو شد.مارادونا دست در گردن شهروند، چند عکس یادگاری گرفت. شهروند که حال‌اش از برخورد سرد حرمله گرفته شده‌بود،پیشنهاد یک گفتگوی دونفره داد.حرمله از فرصت استفاده کرد و گفت:میشه سیصد هزار چوغ!شهروند عصبانی شد و توپ‌ها را آورد روبه‌روی کافه.گرا...آتش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آن‌طرف،حرمله کافه پیانو می خواند،مارادونا،بیوتن.مارادونا را ده بیست سی دوربین دنبال می‌کردند و کوچک‌ترین حرکت او ثبت می‌شد تا سال‌ها بعد بازهم با دیدن آن چرخش ناگهانی و آن دریبل‌های طوفانی لذت ببریم.کاری هم نداریم که وقتی برای زدن گل دوم به‌هوا پرید، چرا دست او ثبت نشد و دوربین‌ها کجا بودند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعضی از مخاطبین که متوجه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی آتش سنگین روی کافه پیانو شده‌بودند،علاوه برآن پلاکاردهایی دیدند که روی‌شان نوشته شده بود: پوپولیست،کتاب اولی،عوام پسند،تین‌‌ایجر،قهوه‌چی‌ نابلد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در حوزه‌ی سیاست اگر نویسنده‌ای روی ماه خداوند را ببوسد،قدر می‌بیند و برصدر می‌نشیند.گاهی این برصدر نشستن آن‌قدر مستقل از شخصیت نویسنده است که اثر‌اش را بدون اجازه‌ی او در جشنواره‌ای شرکت می‌دهند و حال نویسنده گرفته شده،باید بگوید که: بابا این یک نمایش فلسفی است نه آن‌طور که خیال کرده‌اید،اثری در ادبیات دفاع مقدس و بی‌زحمت بیرون‌اش بیاورید از بخش مسابقه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر نویسنده‌ای به هر دلیل نتواند روی ماه خداوند را ببوسد،یعنی از قدرت سیاسی بی‌بهره باشد،یا چارپایه کوتاه باشد اما دغدغه‌ی دوران داشته باشد،شهروند به او اقبالی روشن دارد و همه‌ی گروه‌های سیاسی،کم و بیش،به او مدال می‌دهند؛گیرم بعضی بی‌پرده و مستقیم و گروه‌ی درخفا و غیرمستقیم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اگر نویسنده‌ای درصدد نباشد که روی ماه خداوند را ببوسد،می شود حرمله،که نه دوربینی حرکات او را ثبت می‌کند،نه کسی حرف او را گوش می‌دهد و تا دهان باز کند که در یگانگی با مارادونا برابرم و شرایط برابر می‌خواهم،بمباران می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می‌دانیم که مجله‌ها مشی سیاسی خود را رعایت می‌کنند اما دست بالای دست هم‌چنان زیاد است.راستی بالاترین دست،دست کیست؟پایین‌ترن دست در عالم نوشتن،دست چه کسی است؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شهروندی که حق انحصاری خود می‌داند از مارادونا خوش‌اش بیاید و از حرمله نفرت داشته‌باشد،نباید ناراحت شود از این‌که شهروندان دیگری ممکن است از او خوش‌شان نیاید و به همین دلیل در عالم سیاست،همیشه از چشم دوربین‌ها مخفی باشد و نتواند از دریچه‌ی هیچ دوربینی خود را به مردم نشان دهد.حالا که واژه‌ی ایدئولژی وارد ادبیات می‌شود و بین ادبیات و سیاست پل می‌زند و اتفاقاتی که می‌افتد،حذف و اضافه‌ی دانشگاه را به‌یاد می‌آورد،چه عیبی دارد همین حذف و اضافه در حوزه‌ی سیاست برقرار بماند و دستی که بالای دست دیگر است،دست پایین را حذف کند،اصلاً قطع کند؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در بازار ساکت و غم‌زده‌ی ادبیات خلاقه،حالا که تکانی کوچک به فضا وارد شده،آن‌هم به‌دلیل هم‌زمانی چاپ چند کتاب،بیرون از ارزش‌های سیاسی این آثار،تنها باید وجه ادبی آنان را در نظر داشت،نه این‌که چون نویسنده‌ای مشی سیاسی،عقیدتی ما را نمی‌پسندد،به آسانی او را زیر گیوتین دشنام ببریم و تلخی آن‌جاست که این‌همه از شهروندی صادر می‌شود که داغ‌دیده‌ی حذف است،داغ‌دیده‌ی دشنام است و دل‌داده‌ی دمکراسی.اما اگر نتوانیم دمکراسی ادبی را تحمل کنیم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 00:51:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mimilnan&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>mimilnan</dc:creator>
<guid>http://mimilnan.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
